آتش بس

یه مدل و رنگ موی خوب برای خودم انتخاب کرده بودم. خواهر امشب زنگ زد که امیدوارم منو ببخشی، من رفتم همون مدل و رنگ رو انجام دادم. حتی همون آرایشگاهی که من بهش گفته بودم میخوام برم! چی باید میگفتم؟ بعدش گفت تصمیم دارم دیگه نسبت به چیزی حساس نباشم. توام حساس نباش و بگذر. باشه خواهر. اگر خودت بودی و من چنین کاری رو میکردم تا مدتهای طولانی باید جنگ روانی رو تحمل میکردیم. ولی من گفتم اوکی مشکلی نیست. من یه رنگ دیگه انتخاب میکنم و تمام! همین‌.

Mat

در حال گوش دادن به مثبت ترین و مفرح ترین موزیک بی کلام هستید

(:

هفت سین

این ظروف که عاشقشون شدم عکس اول پنج میلیون تومان و عکس دوم حدود سه میلیون تومان! خب الان من اینارو میخوام و پول ندارم ): بعد میگن چرک کف دست 😂 کلی میشه باهاش زیبایی و انگیزه خرید چه چرکی آخه (:

تاج

قلبم شرحه شرحه اس واست استقلال عزیزم. خسته شدیم از دستکاری های بی فکر و منطق روی تیم، خراب کردن بنیان و دوباره ساختن غیراصولی. دیشب نمیدونستم حرص بخورم یا از دیدن رونالدو ذوق کنم. دوسش دارم این بشرو. خیلی دوسش دارم. تو چهل سالگی همچنان میدرخشه و بالاست. فقط رفتارای زنش رو درک نمیکنم. کاملا طبیعی و ساده هم میدرخشی دختر. اینهمه خودنمایی و بدن نمایی واسه چیه. خیلی عجیبه کارهاش.

°واقعا استعداد زیادی در یاد گرفتن زبان جدید دارم. با همین حدود یماه و نیم خوندن، اونم روزی بیست دقیقه، اونم زبانی که اصلا دوسش ندارم، اونقدر پیشرفت کردم که باعث تعجب میشم. ینی پیشرفتم منطقی نیست. باید زبان های زیادی یاد بگیرم وگرنه کفران نعمت کردم (: خوشحالم بابت این موهبت ♡

دارم از تکنیک به کتف چپ گرفتن دنیا و تموم دردهاش استفاده میکنم که حالم بهتره. واقعا این زندگی که کلا دو روزه ارزش فکر و خیال و غصه خوردن نداره. یه متن خوندم طنز بود ولی خیلی عمیقه: زندگیو اونایی بُردن که عکسشونو زدن رو ماگ گذاشتن تو پذیرایی. ما زیادی سخت گرفتیم (:

١٦٩

در اعماق ناامیدی و سیاهی به سر میبرم. اندوهگینم. پر از پوچی و شکافم. که همش نتیجه بزرگ شدن تو این محیط و این شرایطه. میدونم برای ترمیم زخم های روحم نیاز دارم که دور باشم. اینهمه میجنگم و تلاش میکنم، همش با یه جمله نسنجیده پودر میشه و میریزه. آخه چقدر من بجنگم؟ چقدر قدرت دارم؟ خیلی اعتماد به نفس پایینی دارم. کافیه یه چیزی ببینم تا فرو بریزم. مدام با خودم میگم که از داشته هام لذت ببرم و بیخیال چیزایی که دست من نبوده بشم. ولی باز وقتی میبینم یه دختر تو شرایطی زندگی میکنه که من تا ابد هم براش بجنگم نمیتونم بدستش بیارم، بهم میریزم. آخه خیلی بی انصافیه. شرایط باید برای همه یکسان می بود. چرا از من یه انتظار میره و از اویی که تو نرمال ترین شرایط بدنیا اومده هم همون انتظار؟ حرفم درباره پول نیست. درباره خانوادست. درباره شرایط زندگیه. نمیدونم برای اعتماد به نفسم چیکار کنم. هرکاری بلد بودم کردم. پادکست، بررسی زندگی آدمای موفقی که از شرایط بدی گذر کردن. و اینکه من بهترین پارتنر ممکن رو دارم که سلامت روانش ده از ده. رفتارش باهام پرفکت ترین و بی نقص ترین چیزیه که یه پسر میتونه بلد باشه. ولی بازم حالم خوب نیست. انرژی های منفی که هر روز تحمل میکنم اجازه نمیدن از چیزی لذت ببرم. یه چیزایی هم که از پایه خرابن. نکنه من هم دچار اختلال روانی شدم و خودم خبر ندارم...

جور از حبیب خوشتر، کز مدعّی رعایت!

بوی ماه رمضون رو حس نمیکنم. مث سالهای قبل نیست. برکت از همه چی رفته انگار. بوی عید هم حس نمیکنم. با اینکه فرش های خونه رفتن قالیشویی و برگشتن و هنوز پهن نشدند. خونه به هم ریخته اس. ولی هیچ حسی در من نیست. نمیتونم شور داشته باشم. دیگه دوران خوشی خونه پدر تموم شده. من الان باید شور تمیزی خونه خودم رو میداشتم. بخاطر همینه دیگه نه؟ نمیتونم خونه ای که علاقه ای بهش ندارم رو با شوق تمیز کنم. به بهانه عملم، دست به چیزی نزدم و واقعا هم از پسش برنمیام. هنوز کامل خوب نشدم. خواهر میگفت این سری تغییر بیشتر حس میشه. بنظر خودمم بهتر شده‌. نظرم عوض شد. فکر میکنم دوبار دیگه این دردهارو تحمل کنم کامل خوب بشم. ینی دو نوبت عمل. بگذریم.

تو اتاق خودم نشستم. من و طوطی برزیلیم کایو. علاقه ای به اتفاقات بیرون ندارم. از بعد عمل دنیای سوفی رو رها کردم و نخوندم. کتاب حافظ رو باز کردم و این شعر اومد که خیلی دوستش دارم.

ادامه نوشته

١٦٦

دارم آماده میشم که یه دختر جدید بسازم که اصلاً نمیدونه کمالگرایی چی هست. واقعا از خودم خستم. ینی ٩٩% کارای مهم زندگیمو میندازم عقب. چرا؟ چون شرایط باب دل پرنسس نیست. بهانه های شخمی و ایرادهای تخیلی. میخواستم برم باشگاه، گفتم اول موهامو درست کنم. میخواستم موهامو برم درست کنم، گفتم اول عملم رو انجام بدم. میخواستم به ازدواج بطور جدی فکر کنم، گفتم هنوز هیچیم رو حساب کتاب نیست. سندروم تخمدان پلی کیستیک و هورمون دارم‌. اینارو نمیرم درمان کنم چون باز میگم اول باید برم فلان کارو تکمیل کنم. آقا، خب هیچوقت شرایط کاملا اوکی نیست. واقعا منتظرم یه قصر ساخته بشه من به عنوان ملکه بی عیب و نقص و کامل برم توش فرمانروایی کنم. این اخلاق مزخرف رو دوست ندارم. ریشه در کودکی داره بخشی ازین ماجرا. چون همیشه مقایسه میشدم و فقط وقتی خوب بودم، تشویقم میکردن. اما بخش دیگه اش هم بخاطر اخلاق ذاتی خودمه. فکر میکنم همه چی باید مث افسانه ها بی نظیر و بی نقص باشه. در حالیکه آدما میتونن کامل نباشن ولی دوست داشته بشن. حتی توسط خودشون که مهم ترینه. انقدر که من تو سر خودم زدم کسی نزده خدایی‌. اصلا چه اهمیتی داره حرفای بقیه.

امشب رفتم خونه خواهر یه چیزی ازش بگیرم و تو بدترین حالت ممکن بودم. آرایش نداشتم که هیچ، بسیار ژولیده و کثیف بودم. بی ربط ترین لباس ممکن تنم بود. و شانس من، آبی هم جلوی خونه شون بود. منو همون شکلی دید و خوش و بش کردیم. بعد خدافظی کردیم و موقع خدافظی گفت دوستت دارم. حالا من تو دلم این بود که وای الان میگه چه دختر شلخته ای |: واقعا ما دنیارو زیادی سخت گرفتیم.

باید پیمان جدید ببندم. اینکه من میتونم ناکامل باشم ولی عالی و دوست داشتنی باشم. میتونم شروع کنم حتی اگر بنظر بیاد که شرایطش رو ندارم. تا فردا بهش فکر میکنم. البته حتما اینجا از جزییاتش مینویسم چون هر پیمان، یه آدابی داره...

١٦٣

واسه خودم فست فود سفارش دادم. پیتزای کوچیک و یه جور ساندویچ که بهش میگن زاپاتا. داخلش جوجه، همبرگر، ژامبون، قارچ و گوجه و کاهو و چیزای دیگست. همراه نوشابه و سالاد. خیلی زیاد و خفنه. ولی سفارش دادم چون واقعا چیز دیگه ای برای شاد کردن خودم به ذهنم نمیرسید. مافیا هم که امروز پخش نشد. واقعا کلافم. نه میتونم برم بیرون. نه اوضاع داخل خونه رو دوست دارم. همچنان کپسول قوی میخورم ٦ ساعت یبار. ضعیف شدم. بیشتر از نظر روحی. هفته دیگم استراحت میکنم و نمیرم دانشگاه. الان فقط غذامو بیارن بخورم

شکر

این اسمش خسیس بودن نیست!

ادامه نوشته

١٥٨

دوتا دختر خانوم کار نابلد، چهاربار رگم رو پاره کردن. بهش میگم از روی دستم خون بگیر، میگه روی دست خیلی درد داره دلم نمیاد. آخرش مجبور شد همینکارو بکنه و نگم که چقدر درد کشیدم وقتی سوزن رو توی استخونم میچرخوند. بمن گفت بد رگی. اونم دستای من که پر از رگه‌. حتی روی انگشتام رگ دارم. پدر دستم رو درآوردن و آخرش گفت من دیگه سوزن تو دست این دختر فرو نمیکنم. رفت با ارشدشون اومد اونم با یه اشاره خون گرفت و رفت |: واقعا این حق الناس نیست؟ دست راستم بنفش شده و ورم کرده نمیتونم تکونش بدم.

از ۱۲ دیشب تا ۴ بعد از ظهرامروز، حتی یه قطره آب نخورده بودم. یه لحظه رو پام ننشستم. واقعا عذاب کشیدم. کلی تلاش کردم بتونم بیمه رو تاییدیه بگیرم بلکه هزینه هام کمتر بشه و خب، نشد. قبول نکردن. واقعا عدالت نیست. پدر من اینهمه سال حق بیمه پرداخت کرده و الان هرچیزیو بهانه میکنن که هزینه ندن. توف..

وسط کارام کلی مخفیانه گریه کردم. دلم شکست. هم سخت بود و گرسنه و خسته بودم، هم از تحمل رنج هایی که باعثش خودم نبودم قلبم درد گرفته بود. تازه شام آوردن و یکم آروم شدم. نمیدونم فردا چی بشه. کاش نتیجه اونقدر خوب باشه که بگم می ارزید. کاش

عربی تایم 🌻

دارم زندگیو آروم طی میکنم ولی این وسط چالش ها میان و باعث میشن نتونم مسیرمو صاف ادامه بدم. به شدت دوست دارم زودتر عمل تموم بشه و بهبود پیدا کنم. داشتم از کار کردن روی خودم و تفکر فقط و فقط درباره خودم، لذت میبردم که نشد. چند روزی باید توقف کنم تا بهتر بشم. امیدوارم این بار نتیجه بیشتری ببینم. کلاسای امروزو غیبت کردم چون میخواستم خوب استراحت کنم. الان کلافه خوابم. خوابم میاد اما نمیتونم بخوابم. لعنت به پوست خشک که چون بعد از حمام آبرسان به بدنم نزدم، الان انگار دارم تَرَک میخورم. اه

١٥٥

از آدمایی که خودشونن، ادا در نمیارن و همرنگ اکثریت نمیشن خیلی خوشم میاد. اینا به اندازه کافی متفاوتن. متفاوتن چون واقعا فرق میکنن. نه اینکه تلاش کنن فرق کنن! یکی از دوستای دوران مدرسه و دبیرستانم همینطوری بود. موقعی که عروسی کرد، موهاش کوتاه بود و هیچ میکاپی نداشت. اینکه میگم هیچ، فقط یه رژ قرمز زده بود. یه تور ساده رو سرش بود و یه عکس شاد کنار همسرش گرفته بود. گاهی که به عکس پروفایلش نگاه میکنم، تو ذهنم میگم چطوری توی دوره ای که هیچکس هنوز نمیدونست نچرال چیه، چنین ریسکی کرد؟ اونموقع ینی سال ۹۰، هنوز آرایش های زیاد و شلوغ، مرسوم بودن. حتی الانم کسیو ندیدم چنین کاری بکنه. هنوز هم همون دختر قدیمه. ساده و نچرال. خوشبخت و کاملا متفاوت. خونه اش متفاوت. رفتار و نگاهش متفاوت. من اصلا هم سلیقه اش نیستم. تیپ و استایلش هم پسند من نیست. فقط اینکه میتونه خودش باشه، بدون توجه به اطرافش، واسم خیلی جذابه. قدرت میخواد نظر خودتو اجرا کنی و بقیه روت اثر نذارن.

یادم نمیاد چقدر این قدرت رو داشتم؟ اما فکر میکنم تا حدودی داشتم. توی جوّی که زندگی کردم تابوشکن بودم. خیلی کارا مرسوم نبود و من انجام دادم. نه بخاطر اینکه تو چشم بیام و بگم خیلی متفاوتم. بخاطر اینکه واقعا تفکرم همون بود. خود واقعیم همون بود. خیلی وقتا مخالفت شنیدم اما تاثیر نگذاشت. اما صادقانه هرچی بزرگتر شدم، یه جاهایی کم آوردم. یه چیزایی عقیده من نبود ولی ترسیدم بد بنظر بیام و انجامش دادم، یا ندادم. باید قدرت داشته باشم که خود خودم باشم. باید مهم نباشه چجوری بنظر میام. مثلا یادمه قبل تر، من کتاب میخوندم چون لذت میبردم. زمان از دستم درمیرفت. غرق میشدم. اما الان حتی وقتی حوصله اش رو هم ندارم، میخونم که آدم فرهیخته ای بنظر بیام. حالم ازین وقتا بهم میخوره. میخوام وقتی حوصله خوندن ندارم، نخونم. ازین که تلاش کنم اونجوری که دوست دارم، بنظر بیام، متنفرم. با خودم بیگانه میشم و این آزارم میده.

انقدر بعضی چیزارو تکرار کردم که عادی شده‌. در حالیکه نباید میشد. یه مدتیه با خودم در نبردم. چشمامو میبندم به خودم و رفتارام فکر میکنم. منِ واقعی. منِ واقعی! یادم نمیاد آخرین بار چه کسی من واقعیو ازم گرفت و تغییر داد. اولین بار کجا سعی کردم خودم نباشم چون باید یه چیزیو حفظ میکردم. میخوام خودم باشم. دلم برای خودِ تمام و کمالم تنگ شده. کجا تورو جا گذاشتم؟ فراموش کردم. اما پیدات میکنم. تموم تلاشم همینه. پیدا کردن نظر واقعی خودم، نظری که از قلب و روح خودم میاد. نه اون عقیده ای که رنگ و بوی غریبه گرفته. عقیده ای که تحت تاثیر هیچی نیست جز تفکر و سلیقه من.

بیشتر درباره اش مینویسم...

وضعیت سفید

° آبی سوپرایزم کرد و جایی که اصلا فکرشو نمیکردم، هدیه ولنتاین رو بهم داد. یه دستبند که روش یه قلب خوشگله و چنتا خط روی قلب داره. البته که فقط خود قلبش طلاست و بقیش طلا نیست، اما به دلم خیلی نشست. چون یهویی و غافلگیرکننده بود. اونم تو شرایطی که اصلا توقع نداشتم. فعلاً اوضاع خوبه.