۱) صبح باید میرفتم دانشگاه. دانشگاه ما خارج از شهر و خیلی دوره. یهو به ذهنم رسید به کارشناس رشته ام پیام بدم شاید بتونه غیرحضوری کارمو انجام بده‌. و در کمال تعجب دیدم فوراً انجامش داد. بعدش برای تسویه شهریه ترم گذشته و انتخاب واحد باید میرفتم کافی نت. باز به خودم گفتم چرا خودم انجامش ندم؟ و دست به کار شدم. کار با سیستم گلستان یکم سخته ولی از پسش براومدم و تمام. خیلی زود تمام کارام انجام شد و خیلی خوشحالم :)

۲) دیروز به خواهر گفتم بیا زندایی رو سوپرایز کنیم. چند روز دیگه تولدشه و ما امروز یهویی با کادو و شیرینی میریم اونجا. البته با دخترداییم هماهنگ کردیم. امیدوارم خوش بگذره و خوشحال بشه.

۳) باید بنزین بزنم. و اینکه امشب نیاز دارم چند ساعت درباره خودم فکر کنم. حتما قبل خواب انجامش میدم. به شدت نیازمند بروز رسانی هستم.


چی میشد اگه مامانم انقد رو اعصاب نبود، انقد غر نمیزد، پایه بود، انقد بدبین و پوچ نبود، روح بلندی داشت و اخلاقش خوب بود؟ زندگی واسم خیلی بهتر از الان بود. کاش میفهمید زندگی قسمت شاد هم داره و همش غم نیست.

دل خواه

ساعت پنجِ صبحه و در ذهن نمیگنجه ینفر این ساعت با این فکرها درگیر باشه. دارم فکر میکنم چقدر فاصله دارم با اون ایده آلی که تو ذهنم داشتم؟ از نظر شخصیتی میگم.

بالاترین میزانِ دل خواه واسه من این بود که همونطور که اجازه نمیدم حرفای منفی در من تاثیر بگذارن، هیچ کاری هم برای جلب رضایت یا توجه کسی نکنم. تعریف و تمجیدها خامم نکنن. وسوسم نکنن برم سمتی که بخوام بیشتر بشنوم! در واقع فقط خودمو در نظر بگیرم. از آدمایی که یهو یه کار عالی رو میگذارن کنار فقط چون دوسش ندارن، خیلی خوشم میاد.

اونایی که میتونن چهره بشن معروف بشن و کلی تعریف دریافت کنن. ولی ترجیح میدن کار مورد علاقشونو بکنن حتی در سکوت و گمنامی. از اونایی که وقتی میبینن یکی مورد تاییدشون نیست، حاضرن تنها بشن ولی بیخودی یه رابطه دوستانه رو کِش ندن. کسایی که تشنه توجه و رابطه و دیده شدن نیستن. خلاصه این افراد الگو و نهایتِ چیزی هستن که من میخوام باشم. البته که تعدادشون اندک است! من فقط یکی دو مورد میشناسم. کاش این افراد رو از نزدیک میشناختم و راز رسیدن به این درجه از رهایی رو میپرسیدم. یا میدونستم چه کتابی در این زمینه بخونم؟

من فقط دارم تلاش میکنم برای اینکه برسم به اون نقطه. تنها کاری که انجام میدم در همه لحظه هام، به خودم نهیب میزنم که: داری اینکارو برای چی انجام میدی؟ جوابم باید این چیزا باشن:

برای دل خودم. برای سلامت جسم یا روحم. برای اینکه لذت بخشه. برای خوشحالیِ شخصی که واسم ارزشمنده. برای احترام گذاشتن به وقتم و ...

نباید اینا باشه: چون بقیه خوششون بیاد. چون از من تعریف کنن. چون خوب بنظر بیام. چون بی نقص دیده بشم. چون خوشبخت به نظر برسم و ..

۶ صبح

شبی که گذشت، خونه خواهر بودیم. همه چی بی نظیر بود خواهر واقعا کدبانوعه. هم ما هم داییم اینارو دعوت کرده بود. با اینکه خیلی خوش گذشت ولی وقتی ساعت ۳ نیمه شب برگشتیم خونه، دلم گرفت. عجیبه من تو جمعی که دوستشون دارم واقعا حالم بهتر از تنهاییه‌. میانگرا

فک کنم من اگه جزیره پرنس ادوارد هم زندگی میکردم، حداقل ماهی یبار با قطار میرفتم نواسکوشیا (Nova Scotia) جاهای تاریخی و تفریحی رو میگشتم. هفته ای یبارم میرفتم شارلوت تاون و حسابی شهرو میگشتم و ماهی میخریدم :) من واقعا دلم قطار و سفر میخواد.

سلام آقای گیلبرت. بیخیال آقای گیلبرت.

یه روز اگه نبودم

اگه نبودم بین علایقم پیدام کنید :) هرکاری کردم نشدم مثل قبل موزیک بزارم. عاشق این موزیکم. عاشق خودم و عاشق هرچی که مربوط به خودم میشه.

https://dl.behmelody.in/1400/Mehr/Pastlives%20-%20sapientdream%20%281%29.mp3

برق

این روزها که خیلی برق قطع میشه، به یه چیزی اعتراف کنم؟ عمیقاً دلم میخواست هیچوقت اختراع و کشف نشده بود! من عاشق اون دورانم که تو همه خونه ها جایی برای چراغ های فیتیله ای روی دیوار بوده. همه فانوس داشتن. خونه ها موقع شب، یه گرما و روشنی خاصی داشته. تو اکثر فیلمای مورد علاقم، دوران کلاسیک، خونه ها همین شکلی هستند. لامپ وجود نداره. برق نیست. من عاشق تسلا هستم و یکی از شخصیت های مورد علاقمه که تا ریز جزئیات زندگیشو خوندم و دیدم و شنیدم. ولی جدی جدی کاش این یه مورد رو بیخیال میشدی نیکولا جان. محیط زیست هم نابود نمیشد تازه. زمین انقدر گرم نمیشد. برای باقی کاربردهاش باید بگم یه راه حلی پیدا میشد خلاصه. نمیدونم یا من زیادی تو دوران دیگه ای زندگی میکنم یا واقعا حق میگم.

ای برادر، تو همان اندیشه ای!

تنهایی خوبه. به شرطی که با خودت رفیق باشی. عاشق خودت باشی و خودت رو بپرستی. به این باور برسی که نیازی به تایید کسی نداری. نیازی به تعریف و تمجید کسی هم نداری‌. بتونی با خودت تا ته دنیا بری و خوشحال باشی. اون آدم تنهایی که خودش رو بدبخت میدونه، اون وارد رابطه هم بشه باز بدبخته. چون همه آدما حتی بعد از ازدواج هم تنهایی رو حس میکنن. باید بلد باشی دوستش بداری. بااااید بلد باشی از پس خودت تو روزای تاریک و تنها بربیای.

یار داشتن هم خوبه. به شرطی که با کسی باشی که دقیقا همون آدمیه که میخوای. همون جایی میره که توام میخوای تو زندگیت بری. چشم انداز هردوتون تو زندگی یکی باشه. هرکدوم برا خودتون جدا فکر نکنید. مثلا یکی نگاهش به زندگی عرفانی باشه، اون یکی پوچ گرا! یکی میخواد به کمال برسه یکی فقط درگیر ظواهر! خط فکری جفتتون یکی باشه. هدفتون در نهایت یکی باشه، هرچند که هرکدوم راه خودشو بره.

خود شناسی شخصی

۱) اگر میخوای یه چیزی رو داشته باشی، یا یه کاری رو انجام بدی، یه سوال جدی از خودت بپرس. من واقعا میخوام اینکارو انجام بدم چون خودم دوست دارم؟ یا میخوامش چون دوست دارم دیگران ببینن که من انجامش دادم؟ من میخوام فلان چیزو داشته باشم چون خودم دوست دارم؟ یا میخوامش چون دوست دارم دیگران ببینن که من دارمش؟ صادقانه جواب بده به خودت. خودت ملاک هستی یا دیگران؟ برعکسشم هست. بیشتر وقتا، من دلم میخواد یه کاری انجام بدم ولی نمیدم. چون نمیخوام فلان آدم ببینه که من انجامش دادم. یا فلانی بدونه که من اینکارو کردم. همه چی حول محور نظر دیگران میچرخه‌ یا خودم؟

من که خیلی وقته تلاش کردم فقط خودم تاثیرگزار باشم روی کارهام و روی انتخاب هام. گاهی میگفتم اینو ننویسم یا نگم چون دیگران میفهمن شکست خوردم یا ضعیفم یا ... و الان میگم مهم نیست. من دلم میخواد، پس انجامش میدم. اگر کاریو که دلم میخواد انجام دادم و اشتباه کردم، طوری نمیشه. اما اگر انجام ندم، بعدا همش خودخوری میکنم که اگر انجامش میدادم چی؟ شاید خوب میشد! نزار حسرت چیزی به دلت بمونه.

۲) جف کلر میگفت اون کاری که ساعتها میتونی انجامش بدی بدون اینکه به ساعت نگاه کنی و خسته بشی، شغل مورد علاقته‌. اگه سرکاری و مدام دوست داری بری خونه، اگه همش نگاهت به ساعت و گذر زمانه، ینی جای درستی نیستی. اون کار مورد علاقت نیست.

با توجه به این حرف، شغل مورد علاقمو پیدا کردم و خب باید براش تلاش کنم. البته که خیلی وقته پیداش کردم و دارم پیش میرم. تدریس! اونم تو دانشگاه. بررسی و تحقیق کردم. شدنیه‌.

۳) در حال حاضر از خودم راضی نیستم‌.

یه فیلم دیدم امشب به نامِ چرا گریه نمیکنی؟ داستانش متفاوت بود ولی به شدت مسخره. حالا کاری به اینا ندارم. فقط یه چیزیش واسم جالب بود. طرف گوشیشو انداخته بود دور. بدون گوشی تردد میکرد زندگی میکرد و اصلا واسش چیزی مهم نبود. همه نگرانش میشدن و میومدن خونه ش و پیگیرش بودن و فلان. واقعا ما اگه گوشیمون رو بندازیم دور چی میشه؟ حالا گوشی رو نه، اصلا بدون نت دنیا چه شکلیه؟ میمیریم؟ فراموش میشیم؟ یا آروم تریم؟ بهتریم؟ بدون نت ما چی داریم؟ چطور سرگرم میشیم؟ دلم میخواد در سال، حداقل مثلا دو سه ماه امتحان کنم و بدون گوشی و نت زندگی کنم. تراوشات ذهنم نصفه شب :|

یک روحِ زیبا

روی تخت که دراز میکشم، سمت راست روی دیوار، صورت زیبای آدری هپبورن دیده میشه. خیلی جالبه که این همه سال از مرگش میگذره و منی که بعد از مرگش به دنیا اومدم، اینجوری شیفته و طرفدارشم. با خودم فکر کردم اگه انقدر خوشگل نبود شاید هیچوقت دیده نمیشد. بعد فکر کردم اگه روح قشنگی نداشت زود فراموش میشد. مثل خیلی های دیگه که اومدن و رفتن و الان هیچ نامی ازشون نمونده. نمیدونم. گاهی ازین فکرا میکنم. مثلا اینکه نمیدونم لباس ها به آدم ها زیبایی میدن یا آدم ها به لباس ها؟ بعضی آدم ها وقتی یه لباسی رو میپوشن، انگار به اون لباس ارزش میدن. قشنگی میدن. تازه تو تنِ اونا عاشق اون لباس میشیم. برعکسشم هست. بعضیا واقعا وقتی لباس خوب میپوشن تازه میفهمیم اونام قشنگ بودن، فقط لباساشون بد بوده. پس کدومش درسته؟ آدما لباسارو قشنگ میکنن یا لباسا آدمارو؟ من که گیجم.