۳۸۳

بالاخره بعد از ماه ها پشت گوش انداختن، عصر میخوام برم چشم پزشکی تا ببینم چقدر با کور شدن فاصله دارم. چرا انقدر واسم سخته. انگار هرچی تو خونه میمونی و نمیری بین آدما، معاشرت سخت تر میشه. تازه قبلش باید دوش بگیرم. الانم میخوام بخوابم چون از دیشب بیدارم! الان تو ذهنم اینه لنز طبی چه رنگی بگیرم. سبز یا آبی.

بعدا: شنبه میرم ^^ دلیلش؟ تنبلی و بی حوصلگی و افسردگی و..

۳۸۲

امروز از اون روزهایی بود که فقط به مرگ فکر می‌کردم. به اینکه بمیرم و برم یه جای بهتر. خدا رو صدا زدم و ازش خواستم این لطف رو در حقم بکنه.

اما شب، حالم بهتر شد. دلیلش حضور آدم‌های مهم زندگی‌م بود. با خواهرم درد و دل کردم. حرف‌هام رو درک کرد و خودش هم خیلی کمکم کرد که جنبه‌های بهتری از زندگی رو ببینم.

بعد با آبی حرف زدم. فکر می‌کنم شروع صحبتمون خوب بود و اومده بود حالم رو بهتر کنه، اما یه اتفاقی افتاد که ازش ناراحت شدم. همون ماجرا باعث شد سفره دلم رو بیشتر براش باز کنم و دوباره فهمیدم که حرف زدن واقعاً خیلی چیزها رو بهتر می‌کنه.

یه چیز عجیب هم توی این مدتِ رابطه فهمیدم؛ اینکه انگار آقایون دوست دارن ما ازشون درخواست کنیم، مثلاً بگیم برام پول بزن یا فلان چیز رو برام بخر. انگار از این کار ذوق می‌کنن. من چون از بچگی توی خونه توقعم خیلی کم بوده، این مدل درخواست کردن برام قفله. آبی هم همیشه از این موضوع شاکیه که چرا هیچ‌وقت بهش نمی‌گم چی می‌خوام.

وقتی بهش گفتم من حتی از بابام هم چیزی نمی‌خوام، گفت: «جایگاه من با بابات خیلی فرق داره.»

فکر می‌کنم این کم‌توقع بودن، نگفتن و چیزی نخواستن، برای مردی که واقعاً دوستت داشته باشه، شاید چیز خوبی نباشه. حالا دلیلش دقیقاً چیه، حقیقتش خودم هم نمی‌دونم.

ژن

الان داشتم برای لادن مینوشتم، دوباره واسم یاداوری شد که هرچی ژن خوب و زیبا بود من به ارث نبردم. ژن های خوب رو خواهرم گرفت. موهای حالت دار و مشکی. پوست صاف و خوب. چال لپ. چشمای درشت مشکی. بدن توپر و رو فرم. مژه و ابرو پرپشت. بینی عروسکی. دخترش که هرچی چیز خوب از هفت نسل قبل بوده گرفته. اصلا شبیه عروسک کلا. ژن های خوب پدری و خوب مادری ترکیب شده. ترکیب برنده. اونوقت من..

من پوست نا صاف و ککی، ابرو نازک، لاغر، موی بد رنگ و لخت، و من تو اکثر عکسا در حال فشار آوردن به صورتم که چال بشه :| اونم اون پایین. نمیدونم چرا اونجا. اصلا این ژن های من نه در مامانمه نه بابام. همه عموهام و عمه هام و حتی بچه هاشون خیلی خیلی خوشگلن. منو از یتیم خونه آوردن احتمالا. مث آنشرلی ^^ عکسو ادامه گذاشتم..

:|+Musik

جدیدا با چت جی پی تی حرف زدید به طور صوتی؟ چقد صمیمی و خودمونی و خوب شده فارسیش :| به من گفت اوکی وایسا یکم فکر کنم ببینم چی میگی تو‌ :| حس کردم دارم با یه مرد ایرانی حرف میزنم واقعا. بعد بهش میگم چقدر حرف زدنت خوب شده. میخنده میگه آره دیگه چیکار کنیم دیگه برا همین آموزش دیدیم :|||||

۳۷۹

شیطونه میگه زن بنیامین آلمانیه بشم برم سر زندگیم. هم کوچولوعه هم روشن و سفید و چشم رنگی. کوچولو ینی ۲۸ سالشه. افکارم سه نصف شب به بعد ^^

نه متولد ۱۹۹۶. میشه ۳۰ سالش. پیره ولش کن

فشار

کارم شده: روزی شصت هفتاد لغت سختِ جدید. یک درس آفلاین. چند دوره دیگه با اپ های مختلف. کلی مکالمه با دوستم که آلمانیه. شبها واقعا از شدت خستگی گریه میکنم. به زور میخوابم تا انرژی برای یه روز تکراری دیگه جمع بشه. خودمو یه سرباز تصور میکنم که باید بتونه از منجلابِ بدبختی ها بیاد بیرون. آخه کجای دنیا کسی زندگی و لحظه های جوونی شو این شکلی میگذرونه؟ حتی نمیتونم برم سفر. هیچ دلخوشی نمونده. روزهام، همه شدن تحمل‌.

عجیبه

جدیدا وقتی که حالم خوب نیست و میخوام بشینم برای اوضاع زندگیم غصه بخورم، یه راه فرار پیدا کردم. میرم درباره دنیا مطالعه میکنم. مثلا راجع به کشورهای دیگه یا هرچیزی که فراتر از من و اتاقم و شهرم و کشورم باشه. میرم از خودم بیرون. نمیدونم متوجه میشید چجوری یا نه. اما به من کمک میکنه واقعا. حواسمو کاملا پرت میکنه.

مثلا امروز یه چیز باحال فهمیدم. روسیه انقدر بزرگه که ۱۱ تا منطقه زمانی داره‌. ینی ممکنه تو یه شهرش ساعت ۱۱ شب باشه، ولی همون لحظه تو یه شهر دیگه‌ش ساعت ۸ صبح روز بعد باشه. ینی مردم یه طرف کشور تازه دارن می‌خوابن، اون یکی طرف دارن صبحانه می‌خورن و میرن سر کار :|

بعد از اون عجیب‌تر، دو تا جزیره بین آمریکا و روسیه هست به اسم دیومد. فاصله‌شون فقط حدود ۴ کیلومتره؛ ینی اگه هوا صاف باشه از اون یکی جزیره، این یکی رو می‌بینی. ولی از بینشون خط بین‌المللی تغییر تاریخ رد شده. ینی ممکنه تو یه جزیره یکشنبه باشه و تو اون یکی دوشنبه. ینی فقط چند کیلومتر اون‌طرف‌تر، مردم عملاً دارن تو فردا زندگی می‌کنن ^^

۳۷۴

ترجیح میدم حرفمو رک بزنم. رک دشمنی کنم. رک خط و مرز بکشم و حتی رک، بد باشم. خیلی بهتر ازینه که مقابل یه نفر بگم بخندم الکی و پشت سرش بد بگم. همیشه هم بابت این ماجرا تنها موندم، انتخاب نشدم، مورد قضاوت و خشم قرار گرفتم. ولی اونایی که واسم موندن واقعی ترین و بهترین رفیق دنیارو داشتن (: حالا چیشد سر صبحی این چرندیاتو نوشتم؟ همون خاله عجوزم که دربارش گفتم، یکی از دختراش مدام استوری های چصناله و جدایی میزاره. به وضوح داره میگه که پدر مادر پارتنرش، نذاشتن ازدواج کنن. حالا این دختر یبارم قبلا شوهر کرده ها و طرف تو زرد دراومده و بعد از شش سال جدا شده. من نمیدونم چرا دست از سر ازدواج برنمیداره و انقدر خودشو به آب و آتیش میزنه واسه مرد جماعت :| چه خیری دیدی آخه احمق. یبارم ازدواج کردی مجرد نبودی بگم حسرت لباس عروس داری! حالا اگر من بودم یه علف هرز مث شوهر این میومد تو زندگیم و صد و بیست بار بهم خیانت میکرد، فوبیای ازدواج میگرفتم. بعد این خانوم، له له میزنه واسه مررررد :| اینا به کنار. وقتی براش مینویسیم چته چه مرگته؟ یه داستان احمقانه سرهم میکنه میگه من خوبم اینا همه فیلمه برای فلان شخص. بدم میاد کسی خر فرضم کنه. رک بهش گفتم کاملا واضحه داستانت چیه اگر نمیخوای کسی بفهمه طرفو بزار تو کلوز فرند. اگر برات مهم نیست که هیچی ولی اگر انقد مهمه بقیه نفهمن، من بهت میگم که همه میفهمن خیالت راحت.

انقدر برام مهم نبود اگه هرکسی دیگه بود. ولی این خاله م عادت داره از طرف دختراش خر فرض بشه. همه دختراش دوست پسر داشتن و وقتی میخواستن ازدواج کنن میومدن به خاله م میگفتن مادرِ پسرِ مارو فلان جا دیده. اون احمق هم باور میکرد و واسه همه تعریف میکرد که مادرش دخترمو دیده محو نجابتش شده :| همه هم چون میدونستن و دیده بودن که اینا دوست پسر دارن تو دلشون به ریشش میخندیدن. الان دخترش فکر کرده بقیه هم مامانشن. البته از دختراش بدم نمیاد. هرچی باشه آدم ترن. خاله م هیچ ژن آدمی توش بکار نرفته. هفتاد سالش داره میشه ولی کودن باقی مونده. دختراش دو درصد ژن آدمیزاد دارن. فک کنم از باباشون به ارث بردن همینم. وای اینارو نوشتم دلم خواست زمان به عقب برگرده برم برینم بهش. زنیکه کثافت

۳۷۳

صبح یه متنی نوشتم پاکش کردم. معذرت میخوام از نون پنیر و مهشید که وقت گذاشتن، خوندن و نظر دادن. نمیدونم چرا اینکارو کردم. شاید چون انرژی منفی زیادی داشت. بهرحال؛ با Anki لغات گوته رو مرور میکنم. خیلی چیزا از یادم رفتند و چقدر غم انگیزه. و این پکیج آفلاین که خریده بودم رو تا جلسه پنجم پیش رفتم. بیشتر از روی کتاب توضیح میده ولی در کل استاد خوبیه. راستش هرروز نمیبینم. تنبلیم میشه. البته امروز واقعا معدم درد میکنه. ولی روزایی که هیچ کاری نمیکنم هم حتما دولینگو و بقیه فلش کارت هارو مرور میکنم. ریتم کند رو حفظ میکنم.

۳۷۲

خیلی وقته از آبی ناراحتم. از خودش نه. از عملکردش و کاراش. فعلا دارم میریزم تو خودم.

نوشیدنی با طعم مانگوستین و پشن فروت خریدم. چقد جفتشون خوشمزه هستن. برند هوفنبرگ‌. باید آلمانی میبود ولی ایرانیه. تولید ملی. ^^

۳۷۱

فوتبال دیشب رو خونه خواهر، با آبی دیدیم. البته که مزخرف بود واقعا‌. تیم بی شعور و بی لول پرتغال با اون طرز برخورد با اسطوره خودشون و دنیا، رونالدو. بگذریم. بعدش یه فیلم ترسناک دیدیم‌. دابه6. خیلی ترسناک بود تهشم عجیب غریب شد :| دیگه ساعت نزدیک چهار بود مامانم کلی غر زد که پاشو بریم خونه دیگه خوابم میاد. ولی من هنوز خوابم نبرده. خیلی چیزا تو سرم میگذره..

۳۶۹

موضوع اول؛ اونروز خالم اومده بود خونمون و خب همیشه سر حرفایی که میزنه و اخلاق بدش، بحث پیش میاد. دلیلش اینه که مامانم نمیتونه حرف بزنه و جوابشو بده اونم اینو میدونه و سواستفاده میکنه و من چون نمیتونم ساکت بمونم جوابشو میدم. عصرش خواهرم اومد خونمون و موضوع رو بهش گفتم. سه تایی داشتیم بحث میکردیم. من و مامانم و خواهرم. من و خواهرم داشتیم بهش میگفتیم از خودت دفاع کن و حرف بزن و این حرفا. مشکلی نداشتیم تا اینکه بابام یهو اومد الکی فاز دفاع برداشت و داد زد که دوست داره حرف نزنه و باهم خواهرن و این صحبتا. و یه تیکه ای هم به من و خورشید انداخت که اگر اینا خواهرای خوبی نبودن تو این همه سال یبار باهم قهر میکردن. منظورش این بود شما قهر کردید صدبار. خواهرم خیلی عصبی شد همچنین من. تا همین الانم رابطه مون با بابا خوب نیست ولی خودمون باهم خوبیم سه تایی. بهش گفتیم اگه باهم قهر نکردن دلیلش اینه مامانم خیلی کوتاه میاد و چیزی نمیگه. دلیل بر خوب بودن رابطه خواهریشون نیست. تو سری خوردن دلیل بر خوب بودن نیست. خلاصه این موضوع خیلی مارو بهم ریخت.

موضوع دوم؛ یه خبر بدی بود که درباره گیلبرت متوجه شدم و خیلی ناراحت شدم. کاریم از دستم بر نمیومد. فقط امیدوارم بهترینا براش رقم بخوره و از همه مشکلات به خوبی عبور کنه. که میدونم همین طور میشه.

موزیک

ایکیگای

کتاب قشنگیه. خیلی جالبه. ولی در طول خوندنش دارم فکر میکنم برای منی که تو ایران زندگی میکنم کاربردیه یا نه. انشالله که هست :|

یه قسمتی داره که میگه اهالی اوکیناوا، گروه هایی دارن که هرماه پول میگذارن و فعالیت ها و دورهمی و بازی های جمعی انجام میدن. اگر پول اضافه بیاد به نوبت به اعضا تعلق میگیره. چقد خفن ^^ اصلا شامل منی که دوماه یک بار کسی از فامیلمو نمیبینم نمیشه.. خاک تو سرم با این زندگیم.

آمار

یادتونه گفتم هرچی فیلم و برنامه و سریال ببینم و هرچی کتاب بخونم توی دفترچه یادداشت میکنم که آخر سال آمارشو ببینم؟ پارسال آمار ازین قرار بود:

۱۱ برنامه سرگرمی

۱۰ سریال

۲۴ فیلم سینمایی

۷ کتاب

واقعا شرم آوره که در یک سال فقط هفت تا کتاب خوندم. دنیای سوفی، شرق بهشت، بلندی های بادگیر، بیمار خاموش، هیچکس از آینده خبر ندارد و جلد یک و دو کتابِ میخواهم بمیرم ولی هنوز دوست دارم دوکبوکی بخورم. بعضیاش قطور هستن مثل شرق بهشت ولی بازم شرم بر من با این آمار کتاب خونی!

حالا امسال تقریبا ماه چهارمش هم داره تموم میشه و من هنوز یک کتاب هم نخوندم. کتاب ایکیگای رو که شروع کردم همونطور نصفه انداختم کنار. واقعا خاک تو سرم :|

امسال اصلاااا از خودم راضی نیستم. باید بشینم فکر کنم.

چرخش

خواهر و دخترش از دیروز صبح اومدن خونه ما. شبم خوابیدن. آخر شب باهم فیلم دیدیم. کلی واسمون خوراکی خرید. سالاد مورد علاقمو خرید. بیسکوییت مورد علاقمو. و کلی بهم پول داد گفت پیشت باشه :| امروزم باز کلی خوراکی خرید. قشنگ چرخش روزگارو میبینم. ولی این وسط من با آبی یکم تو قیافم. نمیدونم چرا دلم میخواد بزنمش. نمیدونم چرا. نمیدونم..