امروز از اون روزهایی بود که فقط به مرگ فکر میکردم. به اینکه بمیرم و برم یه جای بهتر. خدا رو صدا زدم و ازش خواستم این لطف رو در حقم بکنه.
اما شب، حالم بهتر شد. دلیلش حضور آدمهای مهم زندگیم بود. با خواهرم درد و دل کردم. حرفهام رو درک کرد و خودش هم خیلی کمکم کرد که جنبههای بهتری از زندگی رو ببینم.
بعد با آبی حرف زدم. فکر میکنم شروع صحبتمون خوب بود و اومده بود حالم رو بهتر کنه، اما یه اتفاقی افتاد که ازش ناراحت شدم. همون ماجرا باعث شد سفره دلم رو بیشتر براش باز کنم و دوباره فهمیدم که حرف زدن واقعاً خیلی چیزها رو بهتر میکنه.
یه چیز عجیب هم توی این مدتِ رابطه فهمیدم؛ اینکه انگار آقایون دوست دارن ما ازشون درخواست کنیم، مثلاً بگیم برام پول بزن یا فلان چیز رو برام بخر. انگار از این کار ذوق میکنن. من چون از بچگی توی خونه توقعم خیلی کم بوده، این مدل درخواست کردن برام قفله. آبی هم همیشه از این موضوع شاکیه که چرا هیچوقت بهش نمیگم چی میخوام.
وقتی بهش گفتم من حتی از بابام هم چیزی نمیخوام، گفت: «جایگاه من با بابات خیلی فرق داره.»
فکر میکنم این کمتوقع بودن، نگفتن و چیزی نخواستن، برای مردی که واقعاً دوستت داشته باشه، شاید چیز خوبی نباشه. حالا دلیلش دقیقاً چیه، حقیقتش خودم هم نمیدونم.