موضوع اول؛ اونروز خالم اومده بود خونمون و خب همیشه سر حرفایی که میزنه و اخلاق بدش، بحث پیش میاد. دلیلش اینه که مامانم نمیتونه حرف بزنه و جوابشو بده اونم اینو میدونه و سواستفاده میکنه و من چون نمیتونم ساکت بمونم جوابشو میدم. عصرش خواهرم اومد خونمون و موضوع رو بهش گفتم. سه تایی داشتیم بحث میکردیم. من و مامانم و خواهرم. من و خواهرم داشتیم بهش میگفتیم از خودت دفاع کن و حرف بزن و این حرفا. مشکلی نداشتیم تا اینکه بابام یهو اومد الکی فاز دفاع برداشت و داد زد که دوست داره حرف نزنه و باهم خواهرن و این صحبتا. و یه تیکه ای هم به من و خورشید انداخت که اگر اینا خواهرای خوبی نبودن تو این همه سال یبار باهم قهر میکردن. منظورش این بود شما قهر کردید صدبار. خواهرم خیلی عصبی شد همچنین من. تا همین الانم رابطه مون با بابا خوب نیست ولی خودمون باهم خوبیم سه تایی. بهش گفتیم اگه باهم قهر نکردن دلیلش اینه مامانم خیلی کوتاه میاد و چیزی نمیگه. دلیل بر خوب بودن رابطه خواهریشون نیست. تو سری خوردن دلیل بر خوب بودن نیست. خلاصه این موضوع خیلی مارو بهم ریخت.

موضوع دوم؛ یه خبر بدی بود که درباره گیلبرت متوجه شدم و خیلی ناراحت شدم. کاریم از دستم بر نمیومد. فقط امیدوارم بهترینا براش رقم بخوره و از همه مشکلات به خوبی عبور کنه. که میدونم همین طور میشه.