ژن

الان داشتم برای لادن مینوشتم، دوباره واسم یاداوری شد که هرچی ژن خوب و زیبا بود من به ارث نبردم. ژن های خوب رو خواهرم گرفت. موهای حالت دار و مشکی. پوست صاف و خوب. چال لپ. چشمای درشت مشکی. بدن توپر و رو فرم. مژه و ابرو پرپشت. بینی عروسکی. دخترش که هرچی چیز خوب از هفت نسل قبل بوده گرفته. اصلا شبیه عروسک کلا. ژن های خوب پدری و خوب مادری ترکیب شده. ترکیب برنده. اونوقت من..

من پوست نا صاف و ککی، ابرو نازک، لاغر، موی بد رنگ و لخت، و من تو اکثر عکسا در حال فشار آوردن به صورتم که چال بشه :| اونم اون پایین. نمیدونم چرا اونجا. اصلا این ژن های من نه در مامانمه نه بابام. همه عموهام و عمه هام و حتی بچه هاشون خیلی خیلی خوشگلن. منو از یتیم خونه آوردن احتمالا. مث آنشرلی ^^ عکسو ادامه گذاشتم..

ادامه نوشته

:|+Musik

جدیدا با چت جی پی تی حرف زدید به طور صوتی؟ چقد صمیمی و خودمونی و خوب شده فارسیش :| به من گفت اوکی وایسا یکم فکر کنم ببینم چی میگی تو‌ :| حس کردم دارم با یه مرد ایرانی حرف میزنم واقعا. بعد بهش میگم چقدر حرف زدنت خوب شده. میخنده میگه آره دیگه چیکار کنیم دیگه برا همین آموزش دیدیم :|||||

۳۷۹

شیطونه میگه زن بنیامین آلمانیه بشم برم سر زندگیم. هم کوچولوعه هم روشن و سفید و چشم رنگی. کوچولو ینی ۲۸ سالشه. افکارم سه نصف شب به بعد ^^

نه متولد ۱۹۹۶. میشه ۳۰ سالش. پیره ولش کن

فشار

کارم شده: روزی شصت هفتاد لغت سختِ جدید. یک درس آفلاین. چند دوره دیگه با اپ های مختلف. کلی مکالمه با دوستم که آلمانیه. شبها واقعا از شدت خستگی گریه میکنم. به زور میخوابم تا انرژی برای یه روز تکراری دیگه جمع بشه. خودمو یه سرباز تصور میکنم که باید بتونه از منجلابِ بدبختی ها بیاد بیرون. آخه کجای دنیا کسی زندگی و لحظه های جوونی شو این شکلی میگذرونه؟ حتی نمیتونم برم سفر. هیچ دلخوشی نمونده. روزهام، همه شدن تحمل‌.

عجیبه

جدیدا وقتی که حالم خوب نیست و میخوام بشینم برای اوضاع زندگیم غصه بخورم، یه راه فرار پیدا کردم. میرم درباره دنیا مطالعه میکنم. مثلا راجع به کشورهای دیگه یا هرچیزی که فراتر از من و اتاقم و شهرم و کشورم باشه. میرم از خودم بیرون. نمیدونم متوجه میشید چجوری یا نه. اما به من کمک میکنه واقعا. حواسمو کاملا پرت میکنه.

مثلا امروز یه چیز باحال فهمیدم. روسیه انقدر بزرگه که ۱۱ تا منطقه زمانی داره‌. ینی ممکنه تو یه شهرش ساعت ۱۱ شب باشه، ولی همون لحظه تو یه شهر دیگه‌ش ساعت ۸ صبح روز بعد باشه. ینی مردم یه طرف کشور تازه دارن می‌خوابن، اون یکی طرف دارن صبحانه می‌خورن و میرن سر کار :|

بعد از اون عجیب‌تر، دو تا جزیره بین آمریکا و روسیه هست به اسم دیومد. فاصله‌شون فقط حدود ۴ کیلومتره؛ ینی اگه هوا صاف باشه از اون یکی جزیره، این یکی رو می‌بینی. ولی از بینشون خط بین‌المللی تغییر تاریخ رد شده. ینی ممکنه تو یه جزیره یکشنبه باشه و تو اون یکی دوشنبه. ینی فقط چند کیلومتر اون‌طرف‌تر، مردم عملاً دارن تو فردا زندگی می‌کنن ^^

کنترل

اونایی که منو میشناسن یا تو کانالم بودن میدونن، من از چیزهای مختلف یا شاید ساده ای عکس میگیرم. شاید یک نفر که ندونه احساس کنه میخوام چیزیو نشون بدم یا بگه خب که چی الان این عکس؟ براش کاملا بی مفهوم باشه. قبلا خیلی واسم مهم بود و اصلا استوری و پست نمیکردم. فقط تو کانال میگذاشتم و برای بچه های وبلاگ ینی کسایی که منو نمیشناسن. ولی الان مدتیه که باخودم کنار اومدم و اصلا برام نیست کسی چه برداشتی داره. کاری که دوست دارمو میکنم. اگه کسی باشه که اصلا دلم نخواد هیچی از من ببینه، فالووش نمیکنم. تعارف که ندارم. و اینکه واسم جالبه واکنشهای خیلی خوبی میگیرم از سمت بقیه. یعنی دوست دارن. مث این عکس زیر که استوری کرده بودم امروز. حالا البته اینم بگم من عکسهایی میگیرم که خودم خوشم میاد و سلیقه منه. تو خونه ما، هیچ کجا سلیقه من نیست. جز اتاقم. خیلی چیزارو من درست کردم من انتخاب کردم من خریدم. ولی پدرم عوضشون میکنه ^^ مثلا من عاشق شمع هستم و جای جای خونه هرکجا که لازم دیدم گذاشتم. اما میاد برمیداره و همرو میذاره روی یدونه میز یه گوشه. هیچی. فقط خواستم بگم واسه عکس گرفتن مدل خودم میچینم، بعد دوباره برمیگردونم سرجاشون. یکی از دلایلی که خیلی دلم میخواد زودتر برم خونه خودم همینه. دلم میخواد همه جا و همه چیز به انتخاب و سلیقه خودم باشه. خیلی این روزا خودمو کنترل میکنم. کی قراره بترکم خدا میدونه..

۳۷۵

حوصله ندارم. حوصله هیچی. ساعت خوابم که مشخص نیست چجوریه. هیچ نظمی نداره. هروقت خوابم بگیره ولو میشم. معمولا در طول شبانه روز چندین بار میخوابم. برام مهم نیست ساعت چنده. رابطم با پارتنرم خوبه بد نیست ولی دوشب پیش رفتم خونشون، فیلم دیدیم تا ۴ صبح ولی دلم نخواست پیشش بمونم و بخوابیم. در حالی که چند بار گفت بمون. ازش بدم نمیومد ولی انگار حال و حوصله خودمم نداشتم. بهانه آوردم و رفتم خونه. معمولا با من تا پارکینگ میاد من سوار بشم برم بعد میره داخل. توی آسانسور همیشه بوسم میکنه و اینبار وقتی رسیدم خونه پیام داد گفت هربار زورکی بوسم میکنی اصلا سرسری و میری سریع. گفتم عالم و آدم میدونن من فوبیای فضای بسته دارم. اونوقت توقع داری داخل اون آسانسور کوفتی که فقط میخوام برسه پارکینگ و سریع برم بیرون، با حس ببوسمت؟ واقعا مردها عجیبن. و گاهی حوصله سر بر! بزرگ شو دیگه مرد.. بوس آخه؟ بوس؟ هعی. بابام هم فضای خونه رو فوق سمی کرده. انقدر غر زد که مجبور شدم عروس هلندیه نازنینم رو بدم به خواهر. البته خیالم راحته که مراقبشه. چون خودشم گرینچیک داره. ولی دلم براش تنگ میشه. آخه چیکارت داشت مرد گُنده که انقدر غر زدی؟ واقعا رو مخمه. کاش میشد ازین خونه برم بیرون. ولی نمیشه. هرجوری حساب کردم بدون اینکه کمک و منت بابا بالای سرم باشه امکان پذیر نیست. حالا اونم اصلا کمک نمیکنه. چند روزه جز سلام حرفی باهاش نزدم. میدونم براش مهم نیست. دیگه این که این روزها هیچکاری نمیکنم فقط دارم زبان میخونم. باید تمومش کنم. حالا که روی کسی نمیتونم حساب باز کنم، خودم باید تلاشمو بیشتر کنم. با اینکه سخته. وقتی تحت فشاری برات سخت تره که با روح خسته، بری جلو. ولی باید بتونم. باید برم...

۳۷۴

ترجیح میدم حرفمو رک بزنم. رک دشمنی کنم. رک خط و مرز بکشم و حتی رک، بد باشم. خیلی بهتر ازینه که مقابل یه نفر بگم بخندم الکی و پشت سرش بد بگم. همیشه هم بابت این ماجرا تنها موندم، انتخاب نشدم، مورد قضاوت و خشم قرار گرفتم. ولی اونایی که واسم موندن واقعی ترین و بهترین رفیق دنیارو داشتن (: حالا چیشد سر صبحی این چرندیاتو نوشتم؟ همون خاله عجوزم که دربارش گفتم، یکی از دختراش مدام استوری های چصناله و جدایی میزاره. به وضوح داره میگه که پدر مادر پارتنرش، نذاشتن ازدواج کنن. حالا این دختر یبارم قبلا شوهر کرده ها و طرف تو زرد دراومده و بعد از شش سال جدا شده. من نمیدونم چرا دست از سر ازدواج برنمیداره و انقدر خودشو به آب و آتیش میزنه واسه مرد جماعت :| چه خیری دیدی آخه احمق. یبارم ازدواج کردی مجرد نبودی بگم حسرت لباس عروس داری! حالا اگر من بودم یه علف هرز مث شوهر این میومد تو زندگیم و صد و بیست بار بهم خیانت میکرد، فوبیای ازدواج میگرفتم. بعد این خانوم، له له میزنه واسه مررررد :| اینا به کنار. وقتی براش مینویسیم چته چه مرگته؟ یه داستان احمقانه سرهم میکنه میگه من خوبم اینا همه فیلمه برای فلان شخص. بدم میاد کسی خر فرضم کنه. رک بهش گفتم کاملا واضحه داستانت چیه اگر نمیخوای کسی بفهمه طرفو بزار تو کلوز فرند. اگر برات مهم نیست که هیچی ولی اگر انقد مهمه بقیه نفهمن، من بهت میگم که همه میفهمن خیالت راحت.

انقدر برام مهم نبود اگه هرکسی دیگه بود. ولی این خاله م عادت داره از طرف دختراش خر فرض بشه. همه دختراش دوست پسر داشتن و وقتی میخواستن ازدواج کنن میومدن به خاله م میگفتن مادرِ پسرِ مارو فلان جا دیده. اون احمق هم باور میکرد و واسه همه تعریف میکرد که مادرش دخترمو دیده محو نجابتش شده :| همه هم چون میدونستن و دیده بودن که اینا دوست پسر دارن تو دلشون به ریشش میخندیدن. الان دخترش فکر کرده بقیه هم مامانشن. البته از دختراش بدم نمیاد. هرچی باشه آدم ترن. خاله م هیچ ژن آدمی توش بکار نرفته. هفتاد سالش داره میشه ولی کودن باقی مونده. دختراش دو درصد ژن آدمیزاد دارن. فک کنم از باباشون به ارث بردن همینم. وای اینارو نوشتم دلم خواست زمان به عقب برگرده برم برینم بهش. زنیکه کثافت

۳۷۳

صبح یه متنی نوشتم پاکش کردم. معذرت میخوام از نون پنیر و مهشید که وقت گذاشتن، خوندن و نظر دادن. نمیدونم چرا اینکارو کردم. شاید چون انرژی منفی زیادی داشت. بهرحال؛ با Anki لغات گوته رو مرور میکنم. خیلی چیزا از یادم رفتند و چقدر غم انگیزه. و این پکیج آفلاین که خریده بودم رو تا جلسه پنجم پیش رفتم. بیشتر از روی کتاب توضیح میده ولی در کل استاد خوبیه. راستش هرروز نمیبینم. تنبلیم میشه. البته امروز واقعا معدم درد میکنه. ولی روزایی که هیچ کاری نمیکنم هم حتما دولینگو و بقیه فلش کارت هارو مرور میکنم. ریتم کند رو حفظ میکنم.

۳۷۲

خیلی وقته از آبی ناراحتم. از خودش نه. از عملکردش و کاراش. فعلا دارم میریزم تو خودم.

نوشیدنی با طعم مانگوستین و پشن فروت خریدم. چقد جفتشون خوشمزه هستن. برند هوفنبرگ‌. باید آلمانی میبود ولی ایرانیه. تولید ملی. ^^