خیلی چیزا دارم بنویسم ولی فعلا فقط تشکر میکنم از همتون که حالم رو پرسیدین. خیلی بامعرفتین♡ ببخشید من هیچی رو جواب ندادم خیلی اوضاع از دیروز بهم ریخته بود. بعدا جواب میدم.
الان حالم خوبه و لباس پوشیدم منتظرم صدام بزنن برم. معلوم نیست چقدر مونده. بعدا همین پست رو آپدیت میکنم.
یکشنبه که رفتم برای بستری به قدری راه رفتم که جنازم بستری شد. تنها با یه کوله پشتی سنگین، ازین طبقه به اون طبقه. فتوگرافی، آزمایش خون، مشاوره بیهوشی و ... اونروز کلا خوابیدم و بماند که سر هزینه سنگین بیمارستان نشستم یه فصل گریه کردم :|
دوشنبه حدود ساعت ده رفتم اتاق عمل و ساعت ۳ اومدم بیرون. همون موقع گفت مرخصی. با اون حالم باز خودم کارای ترخیص رو انجام دادم. تخت بغلی، مادرش خیلی مهربون بود و مدام بهم میگف کاری داری بگو. خلاصه همون دیشب برگشتم خونه و باز جنازم رسید.
نتیجه عمل اونقدری که انتظار داشتم خوب نبود. بد نیست. برای شروع خوبه. نمیشه تو مرحله اول انتظار معجزه داشت. من ناامید نمیشم و ادامه میدم (: محل عمل به شدت درد میکنه. دارو هم داده. مسکن و چرک خشک کن. ولی بدتر از محل عمل، گلوم درد میکنه. پرستار گفت بخاطر اون لوله ی تنفسی هست که گذاشتن و در اوردن! یادم اومد موقع ریکاوری یه چیزی از حلقم کشیدن بیرون. خیلی حس مزخرفی بود...