جوکر

تا حالا فرد غمگینی بودی که لبخند میزنه؟ آهنگ شادی گوش دادی که باهاش اشک بریزی؟ به ته دنیا رسیدی و برگردی؟ قوی بنظر اومدی در حالی که استخوان هات شکسته باشن؟ قبل از خواب مُردی و صبح باز زنده شده باشی و مجبور به زندگی باشی؟ تا حالا با خودت گفتی گور بابای آرزوهام، بزار واقعیت رو زندگی کنم؟ تا حالا به اونی که داره جای تو، توی رویاهات زندگی میکنه، فکر کردی؟ تا حالا خوب بودن حالت رو بهم زده؟

اگه همه جواب هات مثبته، تو دوست منی. تو خود منی ♡

بروز رسانی

خیلی چیزا دارم بنویسم ولی فعلا فقط تشکر میکنم از همتون که حالم رو پرسیدین. خیلی بامعرفتین♡ ببخشید من هیچی رو جواب ندادم خیلی اوضاع از دیروز بهم ریخته بود. بعدا جواب میدم.

الان حالم خوبه و لباس پوشیدم منتظرم صدام بزنن برم. معلوم نیست چقدر مونده. بعدا همین پست رو آپدیت میکنم.


یکشنبه که رفتم برای بستری به قدری راه رفتم که جنازم بستری شد. تنها با یه کوله پشتی سنگین، ازین طبقه به اون طبقه. فتوگرافی، آزمایش خون، مشاوره بیهوشی و ... اونروز کلا خوابیدم و بماند که سر هزینه سنگین بیمارستان نشستم یه فصل گریه کردم :|

دوشنبه حدود ساعت ده رفتم اتاق عمل و ساعت ۳ اومدم بیرون. همون موقع گفت مرخصی. با اون حالم باز خودم کارای ترخیص رو انجام دادم. تخت بغلی، مادرش خیلی مهربون بود و مدام بهم میگف کاری داری بگو. خلاصه همون دیشب برگشتم خونه و باز جنازم رسید.

نتیجه عمل اونقدری که انتظار داشتم خوب نبود. بد نیست. برای شروع خوبه. نمیشه تو مرحله اول انتظار معجزه داشت. من ناامید نمیشم و ادامه میدم (: محل عمل به شدت درد میکنه. دارو هم داده. مسکن و چرک خشک کن. ولی بدتر از محل عمل، گلوم درد میکنه. پرستار گفت بخاطر اون لوله ی تنفسی هست که گذاشتن و در اوردن! یادم اومد موقع ریکاوری یه چیزی از حلقم کشیدن بیرون. خیلی حس مزخرفی بود...

تو ادامه داری هنوز

این چند روزِ اخیر، انقدر چیزهای مختلفی پیش اومد و موضوعات گوناگون باهم تداخل پیدا کردن، اصلاً نمیدونستم چی بنویسم که یکم ذهنم رو آروم کنم. زندگیم چند وجه متفاوت داره که از هر زاویه میتونم یه موضوع جداگونه رو بنویسم و شرح بدم! ولی این استرس بخاطر روزای پیشِ رو، اجازه نمیده تمرکز کنم. پس از خیر بیانِ همه شون میگذرم. یکشنبه بستری میشم. از چیزی نمیترسم، ولی طبیعیه یکم استرس داشته باشم. خصوصا که اونجا تنهام و قوت قلبی ندارم ): البته خدا هست همیشه باهام.

از دوماه پیش که یهو همه چیو سپردم به خدا و گفتم تو واسم بچین، اصلا همه چیو تغییر داد. آدمایی رو از زندگیم بُرد و آدمایی رو به زندگیم آورد. خلاصه بگم چیدمان زندگیمو سپردم به خودش. من فقط تلاشمو میکنم. اصرار نه! چون من هربار به چیزی اصرار کردم، تهش خوشحالی نبود..

اتاق محبوب من

ماشینو برداشتم رفتم بیرون یه چرخ زدم. هوا عالی بود. سرد و ابری. ولی واقعا حوصله کسیو نداشتم. نتونستم برم به خواهر سر بزنم. فقط دور دور کردم. یه آهنگ قدیمی داره محسن یگانه: منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه، تا سکوت هرشب من با هجومت رو به رو شه.. فقط اینو گوش دادم و باهاش خوندم. خیلی کیف داد.

ولی بهترین جای دنیا برای من الان اتاقمه. تخت خودم. تی وی خودم. گوشی دم دستم. خوراکی هام روی میز‌. کتابهام. نقاشی هام. تابلوی آدری‌. تماشای فوتبال. گاهی موزیک با صدای بلند. آرامشی که اینجا دارم با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم. فقط کافیه پامو بزارم بیرون تا جهانم زیر و رو شه :|

ملاتونین های بی قرار

ساعت خوابم کلاً بهم ریخته. فقط دوست دارم زودتر یکشنبه هفته بعد برسه، برم واسه اولین مرحله عمل، بلکه یکم از مشغولیات ذهنم کم بشه. واقعا این مدت این همه موضوع رو باهم تحمل کردم. سعی کردم زیاد فرو نریزم. تا حد زیادی مراقب خودم بودم. ولی خیلی سخته. حق داره بدنم واکنش نشون بده و همه چیش بهم بریزه. اما یکم بعد، همه چی درست میشه. مشکلات یکی یکی حل میشن..

رهگذر من کامنت خصوصیت رو خوندم اما ترجیح دادم کلا حذف کنم متن قبل رو. نتیجه گرفتم توضیح ندم بهتره. هرکس هرجوری دوست داره فکر کنه. قضاوت کنه. حرف بزنه. تو اصل قضیه که تغییری نمیکنه. میکنه؟ بنظرم تو هر ماجرایی یه درسی هست. منم درس لازم رو گرفتم از پست قبل. واقعا این محیط و آدماش، برای اگاه سازی، زیادی ناامید کننده هستن.