قدرشناسی
یک روز بسیااااار طولانی و خسته کننده رو گذروندم. انقد از پله ها بالا پایین رفتم، انقد منتظر ایستادم، انقد به جمع آدمای مختلف نگاه کردم و انقد دود و ترافیک رو تحمل کردم که کاملا فرسودم. و در نهایت تاریخ بیست آبان رو برای بستری گرفتم. بیمارستان به حدی شلوغ بود که این نوبت رو با دلسوزی بهم دادن و خداروشکر واقعا. صحبت هام با دکترم یکم متفاوت از قبل بود. انگار مدار منطقم فعال شده بود و دیگه پافشاری رو انجام عمل خطرناکی نداشتم. همون چیزی که خودش صلاح دید رو پذیرفتم و گویا در سه مرحله، میتونم نتیجه خوبی بگیرم. شاید صد در صد مث یه انسان سالم نشم، اما امیدم رو از دست نمیدم و هرکاری از دستم بربیاد، انجام میدم. شاید لازمه کمی خودم رو باور کنم، دست از کمالگرایی بردارم و بپذیرم که همه نمیتونن شبیه هم باشن.
ازین حرفای کلیشه ای بدم میاد ولی واقعا و جدی قدر سلامتی و داشته هاتون رو بدونید. با چیزایی که تو بیمارستان دیدم، قدر تک تک اعضای سالم صورت و بدنتون رو بدونید. شاید حواستون نباشه ولی هر سانتیمتر از پوستتون که سالمه جای هزاران بار شکرگزاری داره. و اینکه بدونید برای همه این چیزایی که هر روز یادتون میره اصلا دارید، یه عده هستن که ماه ها و سالها تلاش میکنن تا فقط کمی بدستش بیارن و تازه معلوم هم نیست بتونن (:
قصد دارم بهتر زندگی کنم. آره تنهام. ولی میخوام اتفاقات خوبی برا خودم رقم بزنم. میخوام شرایط رو تغییر بدم. میخوام بجنگم. بیشتر از قبل. فقط برای اون زندگی رویایی که تو سَرمه ..