قدرشناسی

یک روز بسیااااار طولانی و خسته کننده رو گذروندم. انقد از پله ها بالا پایین رفتم، انقد منتظر ایستادم، انقد به جمع آدمای مختلف نگاه کردم و انقد دود و ترافیک رو تحمل کردم که کاملا فرسودم. و در نهایت تاریخ بیست آبان رو برای بستری گرفتم. بیمارستان به حدی شلوغ بود که این نوبت رو با دلسوزی بهم دادن و خداروشکر واقعا. صحبت هام با دکترم یکم متفاوت از قبل بود. انگار مدار منطقم فعال شده بود و دیگه پافشاری رو انجام عمل خطرناکی نداشتم. همون چیزی که خودش صلاح دید رو پذیرفتم و گویا در سه مرحله، میتونم نتیجه خوبی بگیرم. شاید صد در صد مث یه انسان سالم نشم، اما امیدم رو از دست نمیدم و هرکاری از دستم بربیاد، انجام میدم. شاید لازمه کمی خودم رو باور کنم، دست از کمالگرایی بردارم و بپذیرم که همه نمیتونن شبیه هم باشن.

ازین حرفای کلیشه ای بدم میاد ولی واقعا و جدی قدر سلامتی و داشته هاتون رو بدونید. با چیزایی که تو بیمارستان دیدم، قدر تک تک اعضای سالم صورت و بدنتون رو بدونید. شاید حواستون نباشه ولی هر سانتیمتر از پوستتون که سالمه جای هزاران بار شکرگزاری داره. و اینکه بدونید برای همه این چیزایی که هر روز یادتون میره اصلا دارید، یه عده هستن که ماه ها و سالها تلاش میکنن تا فقط کمی بدستش بیارن و تازه معلوم هم نیست بتونن (:

قصد دارم بهتر زندگی کنم. آره تنها‌م. ولی میخوام اتفاقات خوبی برا خودم رقم بزنم. میخوام شرایط رو تغییر بدم. میخوام بجنگم. بیشتر از قبل‌. فقط برای اون زندگی رویایی که تو سَرمه ..

چارلز دیکنز

دیشب مینی سریالِ سرود کریسمس رو دیدم. در سه قسمت ساخته شده که جمعا حدودِ سه ساعت میشه. کتابش رو هم قبلاً خونده بودم. باید بگم واقعا قشنگ ساخته بودن. کمی ترسناکه ولی به شددددت آموزنده و قشنگ. درباره دوتا دوست بنام جیکب مارلی و ابنیزر اسکروج که همکار بودند و به شدت خسیس و بدجنس. مارلی فوت میکنه اما بخاطر بدی هاش در برزخ قرار میگیره. بهش فرصت میدن که اگر میخوای بخشیده بشی باید دوستت اسکروج هم توبه کنه. حالا این شخص در شب کریسمس، به صورت روح میره سراغ رفیقش اسکروج و ادامه ماجرا که فوق العاده جالبه. اشخاص دیگری هم ازین کتاب، فیلم ساختن و حتی انیمیشن. من اونارو ندیدم اما امتیازم به این اثر، هفت از ده خواهد بود.

گردن زنی

کسی چرت تر ازین سریال گردن زنی سراغ داره؟ پنج قسمت گذشته هنوز معلوم نیست کی با کی چه نسبتی داره. گاون؟ این چه سریال مزخرفیه آخه. فقط دارم ادامه میدم ببینم این فاجعه تا کجا میخواد پیش بره. در عوض بازنده رو بسیار دوست دارم. یجوریه. انگار ایران ساخته نشده‌. فضاش قهوه ای کلاسیک، ماشینا کلاسیک، همش بارون. البته که داستانش جناییه. کاش یه سریال مفرح و الهام بخش بسازن. ازونا که ببینی و به خودت بیای و انرژی بگیری برای ادامه دادن.

یه جفت جوراب خریدم انقدر قشنگه (: کلی ذوقیدم واسش. یه بلوز هم خریدم. مثلا مانتوعه البته. ولی بسیار کوتاه. اما خیلی قشنگ. پنج شنبه دورهمی داریم برای تولد خورشید. خدا بخیر بگذرونه با اون دخترک و آبی..

۷۵

اسم این آشنای دور رو میگذارم آبی. چون برام روشن و آرومه. هم شخصیتش هم طرز حرف زدنش. انگار خیلی میشناسمش. ولی میدونم شناخت عمیقی قطعا نیست و امکان اشتباه دارم. دیشب کلی باهام چت کرد و یکم از خودش گفت. و خیلی حرفارو هی میگفتیم یادم باشه دیدمت بهت بگم.

حس و حالم خیلی عجیب غریب شده‌. پر از دلتنگیم. ینی پُرررررر ها. نمیدونم چه غلطی کنم. دلتنگ کسایی هستم که هیچ پُل سالمی نمونده برای برگشتن بهشون ..

خداروشکر پیام های آدما رو داریم تا هروقت داشتیم گاو میشدیم که بریم سمتشون، اونارو بخونیم و بفهمیم لیاقت ندارن. ولی شوالیه رفیق بالای ده سالم بود. دلم واقعا واسش تنگ شده.

۷۳

ماشینو آوردم تعمیرگاه‌. قبلشم دستورات پدر که چیکار کن و چیکار نکن. بنزین هم نزار خالی بشه کاملا، زودتر پُرش کن. مامور جایگاه امروز بهم گفت بده من کارتتو. گفتم خودم میزنم و اومدم پایین. گفت دمت گرم خودت میزنی آفرین چون خیلی اینجا سرمون شلوغ میشه خانوما هم خودشون بنزین نمیزنن!

من واقعا دلم میخواد یه مدت طولانی هیچکاری نکنم. حتی دلم برای این تنگ شده که با خیال راحت بشینم و از جاده لذت ببرم و یکی دیگه منو برسونه به مقصد.. آخرین باری که این حسو داشتم یادم نمیاد.