یهویی
همین الان و تو همین لحظه تصمیم گرفتم خودخواه و راحت طلب باشم. هیچکس جز خودم برام مهم نیست و به هیچی فکر نمیکنم. از من تو همه چی نظر میپرسن ولی کار خودشونو میکنن. بمن فکر نمیکنن. همش مهمون همش برنامه های یهویی. مامانم ازم پرسید شب مهمون دعوت کنم؟ گفتم نه بزار یه روز که فرداش تعطیل باشه چون زیاد تا نصفه شب می مونن. از طرفی الان خونه کثیفه کار زیاد داریم. بعد زنگ زده به دوستش، میگه بنظرت دعوت کنم؟ اونم گفت آره بکن :| اینم دعوت کرد. ینی من این وسط که باید همه خریدا و کارای خونه رو بکنم، ازونورم پذیرایی کنم و همه چی گردن منه، نظرم به یه ورش بود. بعد حرف دوستشو گوش داد.
اوکی. منم دیگه حرص نمیخورم. هیچ کاری هم نمیکنم. اگه من دست به سیاه و سفید زدم. اگه بگه فلان کارو بکن عشقی و راحت طلبانه انجامش میدم.
خیلی سخته ها. برا منی که حرص خوری تو ذاتمه خیلی سخته. ولی میخوام تلاشمو بکنم.
من میخوام دیگه تو این خونه، اون دخترِ راحت طلبِ بی فکرِ پر از ناز و ادا و توقع باشم. اینجوری شاید ارزش و بهام رفت بالا و قدرمو دونستن. ![]()