چرخش
خواهر و دخترش از دیروز صبح اومدن خونه ما. شبم خوابیدن. آخر شب باهم فیلم دیدیم. کلی واسمون خوراکی خرید. سالاد مورد علاقمو خرید. بیسکوییت مورد علاقمو. و کلی بهم پول داد گفت پیشت باشه :| امروزم باز کلی خوراکی خرید. قشنگ چرخش روزگارو میبینم. ولی این وسط من با آبی یکم تو قیافم. نمیدونم چرا دلم میخواد بزنمش. نمیدونم چرا. نمیدونم..
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 18:1 توسط پـرنسـس کـُـردِلـیا
|