دارم آماده میشم که یه دختر جدید بسازم که اصلاً نمیدونه کمالگرایی چی هست. واقعا از خودم خستم. ینی ٩٩% کارای مهم زندگیمو میندازم عقب. چرا؟ چون شرایط باب دل پرنسس نیست. بهانه های شخمی و ایرادهای تخیلی. میخواستم برم باشگاه، گفتم اول موهامو درست کنم. میخواستم موهامو برم درست کنم، گفتم اول عملم رو انجام بدم. میخواستم به ازدواج بطور جدی فکر کنم، گفتم هنوز هیچیم رو حساب کتاب نیست. سندروم تخمدان پلی کیستیک و هورمون دارم‌. اینارو نمیرم درمان کنم چون باز میگم اول باید برم فلان کارو تکمیل کنم. آقا، خب هیچوقت شرایط کاملا اوکی نیست. واقعا منتظرم یه قصر ساخته بشه من به عنوان ملکه بی عیب و نقص و کامل برم توش فرمانروایی کنم. این اخلاق مزخرف رو دوست ندارم. ریشه در کودکی داره بخشی ازین ماجرا. چون همیشه مقایسه میشدم و فقط وقتی خوب بودم، تشویقم میکردن. اما بخش دیگه اش هم بخاطر اخلاق ذاتی خودمه. فکر میکنم همه چی باید مث افسانه ها بی نظیر و بی نقص باشه. در حالیکه آدما میتونن کامل نباشن ولی دوست داشته بشن. حتی توسط خودشون که مهم ترینه. انقدر که من تو سر خودم زدم کسی نزده خدایی‌. اصلا چه اهمیتی داره حرفای بقیه.

امشب رفتم خونه خواهر یه چیزی ازش بگیرم و تو بدترین حالت ممکن بودم. آرایش نداشتم که هیچ، بسیار ژولیده و کثیف بودم. بی ربط ترین لباس ممکن تنم بود. و شانس من، آبی هم جلوی خونه شون بود. منو همون شکلی دید و خوش و بش کردیم. بعد خدافظی کردیم و موقع خدافظی گفت دوستت دارم. حالا من تو دلم این بود که وای الان میگه چه دختر شلخته ای |: واقعا ما دنیارو زیادی سخت گرفتیم.

باید پیمان جدید ببندم. اینکه من میتونم ناکامل باشم ولی عالی و دوست داشتنی باشم. میتونم شروع کنم حتی اگر بنظر بیاد که شرایطش رو ندارم. تا فردا بهش فکر میکنم. البته حتما اینجا از جزییاتش مینویسم چون هر پیمان، یه آدابی داره...