جور از حبیب خوشتر، کز مدعّی رعایت!
زان یار دلنوازم، شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تواین حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه مارا خون خورد و میپسندی
جانا روا مباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار ازین بیابان وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان می جوشد از درونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صدهزار منزل بیش است در بدایت
هرچند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ
قرآن زبر بخوانی در چارده روایت
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 19:52 توسط پـرنسـس کـُـردِلـیا
|