١٥٥
از آدمایی که خودشونن، ادا در نمیارن و همرنگ اکثریت نمیشن خیلی خوشم میاد. اینا به اندازه کافی متفاوتن. متفاوتن چون واقعا فرق میکنن. نه اینکه تلاش کنن فرق کنن! یکی از دوستای دوران مدرسه و دبیرستانم همینطوری بود. موقعی که عروسی کرد، موهاش کوتاه بود و هیچ میکاپی نداشت. اینکه میگم هیچ، فقط یه رژ قرمز زده بود. یه تور ساده رو سرش بود و یه عکس شاد کنار همسرش گرفته بود. گاهی که به عکس پروفایلش نگاه میکنم، تو ذهنم میگم چطوری توی دوره ای که هیچکس هنوز نمیدونست نچرال چیه، چنین ریسکی کرد؟ اونموقع ینی سال ۹۰، هنوز آرایش های زیاد و شلوغ، مرسوم بودن. حتی الانم کسیو ندیدم چنین کاری بکنه. هنوز هم همون دختر قدیمه. ساده و نچرال. خوشبخت و کاملا متفاوت. خونه اش متفاوت. رفتار و نگاهش متفاوت. من اصلا هم سلیقه اش نیستم. تیپ و استایلش هم پسند من نیست. فقط اینکه میتونه خودش باشه، بدون توجه به اطرافش، واسم خیلی جذابه. قدرت میخواد نظر خودتو اجرا کنی و بقیه روت اثر نذارن.
یادم نمیاد چقدر این قدرت رو داشتم؟ اما فکر میکنم تا حدودی داشتم. توی جوّی که زندگی کردم تابوشکن بودم. خیلی کارا مرسوم نبود و من انجام دادم. نه بخاطر اینکه تو چشم بیام و بگم خیلی متفاوتم. بخاطر اینکه واقعا تفکرم همون بود. خود واقعیم همون بود. خیلی وقتا مخالفت شنیدم اما تاثیر نگذاشت. اما صادقانه هرچی بزرگتر شدم، یه جاهایی کم آوردم. یه چیزایی عقیده من نبود ولی ترسیدم بد بنظر بیام و انجامش دادم، یا ندادم. باید قدرت داشته باشم که خود خودم باشم. باید مهم نباشه چجوری بنظر میام. مثلا یادمه قبل تر، من کتاب میخوندم چون لذت میبردم. زمان از دستم درمیرفت. غرق میشدم. اما الان حتی وقتی حوصله اش رو هم ندارم، میخونم که آدم فرهیخته ای بنظر بیام. حالم ازین وقتا بهم میخوره. میخوام وقتی حوصله خوندن ندارم، نخونم. ازین که تلاش کنم اونجوری که دوست دارم، بنظر بیام، متنفرم. با خودم بیگانه میشم و این آزارم میده.
انقدر بعضی چیزارو تکرار کردم که عادی شده. در حالیکه نباید میشد. یه مدتیه با خودم در نبردم. چشمامو میبندم به خودم و رفتارام فکر میکنم. منِ واقعی. منِ واقعی! یادم نمیاد آخرین بار چه کسی من واقعیو ازم گرفت و تغییر داد. اولین بار کجا سعی کردم خودم نباشم چون باید یه چیزیو حفظ میکردم. میخوام خودم باشم. دلم برای خودِ تمام و کمالم تنگ شده. کجا تورو جا گذاشتم؟ فراموش کردم. اما پیدات میکنم. تموم تلاشم همینه. پیدا کردن نظر واقعی خودم، نظری که از قلب و روح خودم میاد. نه اون عقیده ای که رنگ و بوی غریبه گرفته. عقیده ای که تحت تاثیر هیچی نیست جز تفکر و سلیقه من.
بیشتر درباره اش مینویسم...