١٦٩
در اعماق ناامیدی و سیاهی به سر میبرم. اندوهگینم. پر از پوچی و شکافم. که همش نتیجه بزرگ شدن تو این محیط و این شرایطه. میدونم برای ترمیم زخم های روحم نیاز دارم که دور باشم. اینهمه میجنگم و تلاش میکنم، همش با یه جمله نسنجیده پودر میشه و میریزه. آخه چقدر من بجنگم؟ چقدر قدرت دارم؟ خیلی اعتماد به نفس پایینی دارم. کافیه یه چیزی ببینم تا فرو بریزم. مدام با خودم میگم که از داشته هام لذت ببرم و بیخیال چیزایی که دست من نبوده بشم. ولی باز وقتی میبینم یه دختر تو شرایطی زندگی میکنه که من تا ابد هم براش بجنگم نمیتونم بدستش بیارم، بهم میریزم. آخه خیلی بی انصافیه. شرایط باید برای همه یکسان می بود. چرا از من یه انتظار میره و از اویی که تو نرمال ترین شرایط بدنیا اومده هم همون انتظار؟ حرفم درباره پول نیست. درباره خانوادست. درباره شرایط زندگیه. نمیدونم برای اعتماد به نفسم چیکار کنم. هرکاری بلد بودم کردم. پادکست، بررسی زندگی آدمای موفقی که از شرایط بدی گذر کردن. و اینکه من بهترین پارتنر ممکن رو دارم که سلامت روانش ده از ده. رفتارش باهام پرفکت ترین و بی نقص ترین چیزیه که یه پسر میتونه بلد باشه. ولی بازم حالم خوب نیست. انرژی های منفی که هر روز تحمل میکنم اجازه نمیدن از چیزی لذت ببرم. یه چیزایی هم که از پایه خرابن. نکنه من هم دچار اختلال روانی شدم و خودم خبر ندارم...