تورم و مغز منفجر من
نشستم. لیوان کاپوچینو به دست. در سکوت شب. نمیدونم تا کی میشه رو اندک خوشی های زندگی چشم بست. مگه چقدر عمر داریم که همه روزها داره اینطور میگذره. قیمت های نجومی. اقتصاد خراب. شغل های مزخرف با درامدهای اندک. به این فکر میکنم من یه دختر تنها بدون هیچ مسئولیتی، بدون اجاره خونه و بدون خرج های ضروری، تو زندگی موندم. حساب کردم اگر یه درآمد معمولی داشتم بازم از پس خودم بر نمیومدم. چجوری میشه مستقل شد. الان مدت هاست هیچی برای خودم نخریدم. نه لباس نه کفش. هیچ سفری نرفتم. هیچ کار خارق العاده ای انجام ندادم. هیچ اکسسوری یا لوازم غیرضروری برای خوشحالی خودم نخریدم. از ساده ترین لذت های زندگی که قبلا هم نوشتم، نوشیدن یه قهوه یا خوردن چای و کیک مورد علاقم همراه کتاب خوندن، همونم الان واسم سخته. امروز میخری فردا دو برابر شده! خستم ازین اوضاع تا صبح میتونم غر بزنم. هشتاد شبه هرشب میرن بیرون برای بقای یه عده تلاش میکنن. یه عده ای که به کتفشون نیست مردم تو چه اوضاعی هستن...