فکر کنم فقط من و سوسن هستیم که مداوم روزمرگی مینویسیم و حالمون با نوشتن بهتره. یجورایی اینجا واسه من تخلیه روحی حساب میشه. همون چند نفر که تک و توک عبور میکنن و نظر میدن، باعث میشه حس کنم اونقدرام تنها نیستم.. اما اینکه بقیه اصلاً نیستن و نمینویسن اذیتم میکنه. از دوری و سکوتشون غم آدم بیشتر میشه.. میفهمم چقدر سخته. زندگی ما گویا همینه. ولی مگه نباید کنار هم میبودیم؟ حال خودمم اصلاً تعریفی نداره ولی چاره ای هم ندارم. شاید شما چاره بهتری دارید ):

کتابِ "ایکیگای" نوشته هکتور گارسیا و فرانسیس میرالس، راز ژاپنی ها در داشتن زندگی شاد و عمر طولانی، شروع کردم به خوندنش. بنظر جالب میاد. اینو اون موقعی خریدم که دلم خوش بود. اما میخونمش. فقط برای اینکه نشون بدم من ادامه میدم. یک جا نمیمونم.