۳۲۹
شانس منو میبینید؟ بدترین زمان تو بدترین مکان ممکن بودم. سه شنبه بعد از مطب رفتم خونه فامیلمون و قرار بود تا شنبه صبح بمونم و شنبه برم بیمارستان نوبت بگیرم و برگردم شهر خودم. تا پنج شنبه غروب همه چی اوکی بود. خانومی که پیشش بودم خیلی خانوم مهربون و خوش قلبیه. پر از انرژی مثبت و پاکه. اون چند روز کلی باهام صحبت کرد. کلی از دردهامو فراموش کردم و کلی در جدید روی زندگیم باز شد که حالا بماند برای بعد. پنج شنبه، صدای شلیک وحشتناک، صدای فریاد و جیغ، بوی تند گاز اشک آور و آتیش و... خونه ای که من بودم بدترین منطقه تهران بود. کلی هم پنجره رو به خیابون داشت. خلاصه که مردیم و زنده شدیم. شیشه هارو هم سنگ زدن شکستن اصلا یه وضعی. شنبه صبح بی خیال بیمارستان شدم و برگشتم شهرم. اوضاع اصلا خوب نبود و فقط سعی کردم برسم خونه!
از حال روحیم هم باید بگم تو این مدت، خواهر خیلی بمن نزدیک شد. اینو هم بگم که کارما خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم یقه شو گرفت. شوهرش بلایی سرش اورد که خودش اعتراف کرد گفت بهار توی یه شب، هرچی این مدت کشیدی رو به چشم دیدم! گفت الان میفهمم چی کشیدی و چی میگفتی. خلاصه که بدجور پشیمونه و البته پشیمونی نمیتونه زندگی منو به قبل برگردونه .. از آبی یک ماهه که بی خبرم (: