۳۰۶
الان که کمی آروم ترم، دلم میخواد تموم چیزایی که اتفاق افتاد بنویسم. دیشب گیلبرت به من پیام داد. گفت که وارد یه رابطه جدی شده. گفتم خب. ولی همه چیز اینجا تموم نشد. شروع کرد به صحبت درباره خودش و من. گفت بهت گفتم وارد رابطه شدم تا بتونم فکرتو از سرم بیرون کنم. گفت خیلی دوستت دارم. گفت سبک زندگیت، شخصیتت و تموم چیزایی که داری دقیقا همونیه که برای ادامه زندگی تا آخر عمرم بهشون احتیاج دارم. گفت اسم دخترم رو میگذارم بهار. گفت تلاشم رو کردم و نشد. اگر هم به هم برگردیم دیگه دست سرنوشته. ما براش تلاشی نکردیم دیگه ازین به بعد. گفت تو جزئی از منی. خوشحالم مدتی تو زندگیم بودی و هزاران حرف زیبای دیگر.. از هم خداحافظی کردیم و من بعد از چند ساعت، از همه جا بلاکش کردم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴ ساعت 23:2 توسط پـرنسـس کـُـردِلـیا
|