هنوز هم اوضاعم خوب نیست اما هرطوری شده بود گفتم باید بیام سربزنم بخونم و جواب بدم. به هدی هم گفتم امشب هرطور شده میام. دیگه خیلی گذشته و شرمنده دوستانم شدم. چون پیگیر حالم بودند و مهربان بودند. به قول لادن وقت ارزشمندشون رو که میتونستن برای چیزهای دیگه بگذارند گذاشتن و جویای احوال من شدند. ببخشید خلاصه. خیلی یهویی آدرسم رو عوض کردم. مجبور شدم چون یک نفر حدس میزنم آدرسم رو پیدا کرده بود. شایدم توهم زدم ولی من احتیاط کردم. امیدوارم اونایی که وبلاگ ندارن منو پیدا کنن ): خیلی دلم میشکنه اگر یهویی قطع شده باشه رابطمون. دختری که رهایش کردی اگه منو میخونی دوباره کامنت بگذار لطفا 🫶🏻

من از بیمارستان مستقیم اومدم خونه خواهر. هنوزم هستم. مامانمم هست. درواقع تا کشیدن بخیه هاش اینجا می مونیم. مسئولیت و خانه داری و بچه داری و مهمان داری و مراقبت از بیمار یک طرف، قرصهای لعنتی رو شروع کردم و نوسان خلقی و تهوع و هزارتا مصیبت از طرف دیگه. باعث شدن بسیار خسته و آشفته بشم. فقط منتظرم بریم خونه خودمون. دلم تنهایی و آرامش میخواد. آبی هم هرشب میاد و میخوابه اینجا. فعلا در حال حاضر اصلا دلم نمیخواد ازدواج کنم. خیلی خستم. خیلیییی زیاد اعصابم به شدت داغونه. میام همتون رو میخونم یکم بهم فرصت بدید❤️