شرح
از کجا بنویسم. این چند روز آنقدر همه چی باهم اتفاق افتاده که فرصت نکردم حتی تمامش را در دفترم بنویسم. الان که این متن را مینویسم، در یک بیمارستان خصوصی به سر میبرم. خواهر خوابیده و من تخت کناری که خالی مانده و بیمار ندارد ولو شدم. البته پتو نگرفتم و دقیقا زیر کولر گازی هستم و نیمی از من روی تخت و نیم دیگرم روی صندلی است! این یک دلیل برای اینکه احتمالا در روزهای آتی سرما خواهم خورد. و دلیل دیگر خستگی های پی در پی، دلیل دیگر تماس با آقای آبی که سرما خورده و امروز زیر سرم رفته. پس من سرما خواهم خورد نه فوراً ولی حتما.
حالا خواهر چرا بستری شده. به علت سنگ صفرا. فردا جراحی دارد. امیدوارم به خیر بگذرد. چندماهی به تشخیص اشتباهه چندین پزشک ابله، که همگی خیرسرشان فوق تخصص بودند، داروی معده میخورد. دردهای وحشتناکی داشت. جوری که عربده میکشید. دیروز بالاخره پزشکی حلال خور پیدا شد و تشخیص درست داد. چندین سنگ بزرگ در کیسه صفرا دارد که باید جراحی شود و کیسه را کلا بردارند. گویا بدون صفرا هم میشود زندگی کرد.
برگردم قبل تر. در اوضاع مزخرف روحی، آبی باز فرشته نجاتم شد. اصلا فکرش را نمیکردم که رادیوی کلاسیک مورد علاقه ام که چند روز قبلش عکسی از آن برایش فرستاده بودم پیدا کند و بخرد. دقیقا شبیه همان بسیار کلاسیک و زیبا و پرکاربرد. می مانم به ظاهرش فکر کنم یا کارایی اش! خیلی زیباست و ذوقی کردم تمام نشدنی.
برگردم باز هم قبل تر. گیلبرت را دیدم. بله. گفتم پیدایش می شود. شد. و باز هم سعی کرد جوری رفتار کند که انگار من برگشته ام! نه او. خودم حالم خوب نبود او هم پیدایش شد. وقتی کسی را میبینی که کلی خاطره با او داشتی چه حالی میشوی؟ خب به هم ریختم. کلا ناخوداگاه تپش قلب میگیرم و معده ام به هم میریزد. آخرین جمله اش این بود هروقت خواستی برگردی بدون من برای تو همیشه ذوق دارم دیدار به قیامت. چه بگویم؟ آه. دیدار به قیامت.
بازگردم به زمان حال. کتاب بیمارخاموش تمام شد و پایانی بسیار شگفت انگیز داشت. دوستش داشتم. دلم برای اتاقم تنگ شده است. برای پرنده عزیزم. برای رادیو و گل ها و کتاب ها و همه چی. نگران پرنده ام طلا هستم بدون من غصه میخورد. خداکند فردا مرخص شود. و البته یک هفته باید بروم با مادر مراقبش باشیم. چاره ای نیست. طلا را میبرم آنجا. لادن به من گفت سخت نگیر. میخواهم سخت نگیرم و کمی اجتماعی تر شوم. میخواهم کمی زندگی ام را نمایش دهم. نه آنقدر. اما زیادی سخت گرفته ام. نباید به این فکر کنم که شاید ادایی و کلاسی و تازه به دوران رسیده به نظر می آیم. خب بیایم. مهم این است خودم چطور هستم. آیا واقعا میخواهم پز بدهم؟