یه تصمیم بزرگ و مهم و عالی گرفتم. فردا آخرین روزیه که کاراش انجام بشه و مطمئن بشم از حرکت شجاعانه و مهمم. بگذریم ازینا. خیلی غمگین و ناراحتم. نمیدونم چرا انقدر باید بدشانس باشم. تو خانواده ای به دنیا بیام که اینطوری هستن. نمیگم بقیه عالین و از خانوادشون راضی و خوشحالن. مشکلات برای خیلیا هست. ولی من واقعا دارم لِه میشم‌. رفتارای خواهر که هرچند وقت یبار میزنه بیرون، از یه طرف؛ طرز فکر و عقاید مامان که آزارم میده از یه طرف؛ رفتارای بابا از طرف دیگه. واقعا نمیدونم چیکار کنم. هی با خودم میگم درست میشه. من به زودی ازین زندگی میرم و اونجوری میسازمش که دلم میخواد. ولی آسیب هامو کجا بزارم و برم؟ اونام با من میان. من نمیتونم ازشون رها بشم. شاید بشه ها ولی زمان میبره. حداقل به دو سال زندگی مستقل احتیاج دارم که روحمو پاک و رها کنم. که یادم بره چیا کشیدم. کاش منم بدجنس و سنگدل بودم که برام مهم نبود هیچی. کاش میتونستم زخم هامو باز کنم و بنویسم. اما فقط میتونم شب ها موقع خواب گریه کنم تا سبک بشم. دلم نمیخواست به کسی حسرت بخورم. اما همیشه نوشتم که تنها چیزی که در کسی ببینم و غبطه بخورم همین خانوادس. هیچوقت به هیچ چیز دیگه ای حسادت نکردم. به روابط به پول‌. چون همیشه بهترینش رو داشتم. اما درباره خانواده خیلی احساس ضعف و شکست میکنم....