که یزدان ز ناچیز، چیز آفرید
بی نهایت دلیل برای گریه دارم. غم رو دلم سنگینی میکنه. به من باشه میخوام چراغ دنیارو خاموش کنم تا چند روزی جهان تو سکوت باشه و من استراحت کنم. اما نمیشه. از عملکرد خودم تو رابطه با آبی راضی نیستم. من تو دنیای فانتزی خودم گم شدم. اون بیرون هیچی شباهت به دنیای درونی من نداره. خواهر همه چیو خراب کرده. من زندگیو این مدلی نمیخواستم. اینطوری از هم گسسته و دور. آبی میگه فقط من و تو مهمیم ولی نمیتونم با حرفش موافق باشم. من جمع رو دوست داشتم. اینکه خانواده او هم به من اضافه بشن. اما همه چی درهم و برهم شد. نمیتونم از خودم دورش کنم. چون میترسم این موهبت رو از دست بدم. نمیتونم نزدیک خودم نگهش دارم. چون زندگی شبیه اونچه که میخواستم نشده! نمیدونم این تضادو چجوری مدیریت کنم. فقط میدونم خواهر همه چیو خراب کرده. تا ابد نمیبخشمش!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۴ ساعت 18:11 توسط پـرنسـس کـُـردِلـیا
|