باید بنویسم این مدت خیلی اذیت شدم و انقدر تحت فشار روحی و روانی بودم، که خودمو نمیشناسم. هیچوقت تو هیچ دوره ای از زندگیم، انقدر از دیدن قیافم حالم بهم نخورده بود. پوستم داغون شد. ریزش مو و ابرو گرفتم. از همه بدتر بی انگیزگی و ناامیدی تموم روز و شبم رو تحت تاثیر قرار داد. امتحانارو گند زدم. شروع کردم به پرخوری و کلی هله هوله و چیزای ناسالم خوردم. با بقیه حرف میزدم چه اینجا چه دنیای واقعی. ولی خودم نبودم. سایه ای از من بود که مجبور بود حضور داشته باشه. خود واقعیم پناه گرفته یه گوشه امن. نوشتن از تک تک رنج هایی که کشیدم (و بعضیاش ادامه دارن)، اصلا راحت نیست. فقط یه چیزیو میدونم. اینکه باید اوضاع رو تغییر بدم. این سیر صعودی به سمت افسردگی رو باید متوقف کنم. هیچکس جز خودم نمیخواد و یا نمیتونه کمکم کنه. تموم تلاشمو میکنم که تا آخر این ماه، اوضاع روحیم دیگه این شکلی نباشه. اولین قدم فکر کردنه. امشب انجامش میدم..