خدا میدونه چقدر بابت کارهایی که اصلا وظیفه من نبوده اذیت شدم و حرفی نزدم. از خودم زدم و رفتم مثلا دنبال کارهای وام بابا. فروشگاه رفتم و دست تنها کلی خرید کردم واسه خونه. در حالیکه من یه دختر آنچنان قوی نیستم که بتونم اون همه خرید رو انجام بدم. یعنی بدنم اونقدر قوی نیست و واقعا اذیت میشم. هربار هم میگم خب خریدهارو کم کم انجام بدیم ولی مامانم گوش نمیده. تموم کارای بیرون با منه که هیچ. مامانم یهو میره ٤٠ کیلو سبزی میگیره و باید کمک کنم. با تموم این ها، شنبه مامانم میخواست ببرمش دکتر. اونم نه دکتر واجب. برای ریزش موهاش. بعد من گفتم دوشنبه امتحان دارم و واقعا میخوام این دو روز درس بخونم چون هیچی این مدت نخوندم. بزار برای ٢٧ خرداد به بعد. فکر میکنید چی گفت؟ گفت آره تو هیچکاری واسه من نمیکنی باباتم میگفت اگر آبی میخواست انجام میداد ولی تو رو نمیبره بهانه میاره. پس راست میگفت. 😐 آخه من اینهمه به شما خدمت کردم. فقط اینبار واقعا امتحان دارم ینی خودت متوجه نمیشی؟ اونوقت خواهرم تا خونه بود و مجرد بود دست به سیاه و سفید نمیزد. فقط خرید که میرفتیم کمک میکرد. ولی واقعا کار درست رو اون کرده 😐 چرا من به شما کمک کنم وقتی تهش قراره اینطوری بگید؟ خب منم فقط خودمو در نظر میگیرم ازین به بعد.

بعد بیچاره آبی. اون بمن خدمت میکنه نه من به اون‌. اصلا چرا باید ولش کنم بچسبم به شما که انقدر بی لیاقت و از خود راضی هستید؟ که ذره ای محبت و اخلاق ندارید؟ مخصوصا بابام که فکر میکنه گل خاصی به سر کسی زده تو زندگیش. جز یه اخلاق داغون چی داری که من بهت بها بدم؟ هرکس هرکاری براش میکنه به چشم نداره. انگار همه وظیفشونه. ولی شما خودتون بمن فهموندید که ارزش اینو ندارید که از خودم بگذرم. من برم سر خونه زندگیم شما تو تموم کارای زندگیتون در مونده میشید. پس کاش لاقل انقدر ادعا نداشتید. واقعا متاسفم واسه این خانوادم.