اوضاع چنگی به دل نمیزنه ولی خب. زندگی من پرنسس طوره (: کتاب میخونم. فیلم میبینم. با طلا بازی میکنم. پادکست شاهنامه خوانی گوش میدم. میرم بیرون و بی هدف رانندگی میکنم. انگار نه انگار امتحان ها از رگ گردن نزدیک ترن. الانم برم خوراکی هامو بچینم و مافیا ببینم و بعدم بخوابم. همه چی سخت شده. سخت تر از همیشه. اما خدا با منه. مطمئنم هوامو داره. نشسته تا دقیق بچینه واسم. من سپردم به خودش. انقدر گریه کردم مگه چیزی درست شد؟ ولش کن بابا. خسته شدم. پیر و کور بشیم که چی؟ به خاطر یه مشت روانی. ولش کن. آره.