سه سال پیش، یه روز خنک بهاری، بعد از ظهر، تو اتاق خودم، روی تخت نشسته بودم. نور خورشید خیلی ملایم تابیده بود توی اتاق و روی کتابِ جلوی روم. تصویر دل انگیزی بود. غرق بودم لا به لای واژگان خانومِ مولر و دوست داشتم هیچکس منو از دلِ اون رمان با جلد سبز و ورقه های کاهی، نکشه بیرون. از قبل و بعدش خبری ندارم اما دقیقا در اون آن، من کاملا واقع بین نسبت به وضع کنونی، خوش بین نسبت به آینده و از خودم و روزهام راضی بودم! من همون جا، جا موندم.

خیلی وقته ..