١٨٥
قلبم پر از اندوهه. امروز صبح خبر فوت یکی از نزدیکانم رو شنیدم. نسبت خیلی نزدیکی داره و از خانواده پدری من هست. هرچند جسممون از هم دور بود.. دلم واسش پر از حزن و ناراحتیه. زن جوانی بود. تموم عمر کوتاهش تلاش کرد و در آخر هم در مسیر رفتن به محل کار از دنیا رفت. لعنت به تصادف! اگر کسی مثل من بود، از مرگش خوشحال میشدم چون میدونستم خودش راضی و خوشحاله. ولی خدایا این بنده عاشق زندگی بود چرا باید اینطوری بشه... کاش زمان به عقب برمی گشت و بهش پیام میدادم. دنیا ارزش جنگیدن نداره. ارزش هیچیو نداره.
این مرگ ناگهانی و شوکه کننده، فقط یک چیز رو بمن یاد داد. اون هم اینکه تا وقتی در این جهانم، تا حد ممکن حواسم به همه آدمایی که میشناسم باشه. اینکه یادم باشه شاید فردایی وجود نداشته باشه که من بتونم برم و پیام بدم و حالش رو بپرسم. همین الان تموم آدمایی که میشناسم و دوستشون دارم رو دریابم. با اونایی که کنار گذاشتم، کاری ندارم چون واقعا دنیا هرچقدر هم بی ارزش و کوتاه باشه، نباید با آدمای سمی بگذره. اما برای عده قلیلی که خیلی هم حواسمون بهشون نیست، تلنگر خوردم...