دوتا پیراهن خریدم. یکیش سرمه ای و جنس خیلی نرم و خنکی داره. تا روی ساق پاعه و آستین کوتاه. یکیش سفید با گلهای خیلی ریز مینیمال و بهاری، بلنده تا روی مچ پا و دور آستین های حلقه ایش پرنسسی و پایینش چین و دور کمرش، بند داره‌. خیلی نرم و قشنگن. دومی رو فردا شب تو مهمونی میپوشم. آخه مامانم، خانواده آبی و خواهرم اینارو دعوت کرده. لاک قرمز هم میزنم بنظرم به این ترکیب خیلی میاد. آبی گفته که هفته بعد شام بریم بیرون. نمیدونم چرا نمیتونم همون بهاری باشم که اعتماد به نفس داشت و شاد بود. یه غمی همه جا باهامه و رهام نمیکنه. ای کاش میتونستم خودمو خیلی قبول داشته باشم. ای کاش میشد فقط خوبیارو ببینم. ناکامل موندن عمل هام، و بدست نیاوردن کامل زیباییم اعتماد به نفسمو گرفته. چندتا موضوع همزمان دارن آزارم میدن. فردا شب که مهمونیه، از بعدش نیاز دارم خیلی زیاد در پادکست ها و سرگذشت ها و مدیتیشن ها غرق بشم. باید خودمو بازیابی کنم. من گم شدم. فرسوده شدم. باید روحمو نجات بدم.