١٤١
دیروز به قدری راه رفته بودم که وقتی رسیدم خونه حس میکردم پاهام بی حس شدن. بعدش اوقاتم باخواهر و کیوتچه گذشت که اومده بودن خونمون. و به محض اینکه تنها شدم، ینی ساعت هشت شب، خوابیدم تا شش صبح! بله ده ساعتِ تمام.
پنجره اتاق رو باز کردم. هوای سرد میپیچه تو اتاق. شاخه های عریانِ لیژورا اولین چیزیه که هر روز میبینم. درختی که فقط توی نور مهتاب رشد میکنه و موقع طلوع خورشید، روزنه هاشو میبنده. اگه شب زیر این درخت بشینی، تموم رویاهای فراموش شده تو بیاد میاری. حتی اونایی که از بچگی همراهت هستن و حالا فراموش کردی. خب. اینا چیزاییه که من میگم و هیچکدوم واقعیت علمی نداره. حتی اسمش رو خودم گذاشتم :)
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 7:29 توسط پـرنسـس کـُـردِلـیا
|