این چند روز خیلی مسائل پیش اومد. منو خواهر هردو یک جا بزرگ شدیم با یک تربیت و شرایط مشترک. اما از زمین تا آسمون باهم فرق داریم. من درتمام مدت عمرم، همیشه سختی کشیدم و کوتاه اومدم ولی دلم نیومد کسیو برنجونم. نهایتِ پرخاش من، نوشتن اینجا بوده. ولی دل شکستن کاریه که خواهر با من به دفعات انجام داده (: حتی میتونم بگم قدر مرد زندگیشو نمیدونه از بس زودرنج و فاقد درک و منطقه. ولی خب من هم کلی چیزای خوب دارم که بهش دلخوش کنم. آبی بمن گفت که از من خیلی راضیه و عاشق اخلاقمه(: بابای آبی هم بهش گفته خوشم میاد از بهار، سرش تو لاک خودشه و شخصیتش خیلی محکمه (: همین. اینا باشه به جای اون حرفای خواهر که سعی داره قلبمو خراش بده ..