اواخر تابستون
خیلی خسته ام. روزای سختی داره میگذره. واقعاااا سخت. همه چی در هم تنیده شد. فشار و دردهای روحیِ خیلی زیادی که از همه طرف، منظورم خانوادس، تحمل میکردم و الان یه دونه هم بهش اضافه شده. امروز موقع صحبت با خواهر، به زور جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم. من ازونام که به شدت به رها کردن اعتقاد دارم. ینی میمیرم نابود میشم ولی رها میکنم. سفت چسبیدن و به هر دری زدن رو دوست ندارم. ولی قرار نیست اونی که رها میکنه و میره لزوما حالش خوب باشه. درسته در نهایت من بودم که رفتم، ولی همچنان با دردهام تنهام. فکرم مشغوله. در همه حال، در حال انجام دادن هرکاری، فکرم اونجاست که نباید باشه دیگه.
تموم برنامه هامو حذف کردم این چند روز. فقط مونده اینجا که تصمیم نگرفتم براش. حس میکنم وسط یه جزیره زندگی میکنم. بی خبر از دنیا. واقن در بی خبرترین حالت ممکنم. گوشیمو دو روز یبار شارژ میکنم. کاش این روزا تموم بشن و روزای خوب زودتر بیان. فرسوده شدم. نیاز دارم خودمو ریکاوری کنم. خیلی زیاد...